آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

می خواستم در باره ی بهانه ها بنویسم. بهانه هایی که همیشه کمکمان می کنند. آنها که دستمان را می گیرند که آنطور باشیم که دوست داریم.

- می خواهی باشی؟ یک خروار بهانه ریخته.

- می خواهی نباشی؟ باز هم دور و برت پر از بهانه است !

...

فکر هایم همینطور بی صدا رفتند و رفتند. نمی دانم تا کجا ها ... نمی نوشتم شان و آنها به راه خود می رفتند. گاهی هم توی سرم بی صدا سخن می گفتند. تا آنجا که رسیدند به این خط از شعر شاملو:

بودن به از نبود شدن

خاصه در بهار...

و اين شايد يک نتيجه بود. شايد يک بهانه. نمی دانم !

 

 

+ کتا ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٤
comment نظرات ()