آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

حالا سال نوشده.

آمده ایم شرکت. سه نفری. رئيس دارد گلدان ها را آب ميدهد. دخترک نشسته پشت يک دستگاه ديگر و دارد سی دی پيک نوروزی را نگاه می کند. امسال پيک را به صورت سی دی داده اند و من تمام تعطيلات در اين فکر بودم که مگر همه ی بچه ها در همه ی مسافرت ها دسترسی به کامپيوتر دارند؟

من تازه آمده ام وبگردی. حدود سی تا ای-ميل داشتم. از اخبار هم عقب مانده بودم. دلم می خواهد به دوستانی که عيد را تبريک گفته اند جواب بدهم. اما هی فکر ميکنم کار های ديگری هست که قبل از آن بايد انجام دهم. شايد هم دل و دماغ کافی برای تبريک سال نو نوشتن ندارم و نمی خواهم اينکار را از سر وظيفه انجام دهم. دنبال بهانه می گردم. شايد هم تنبلی می کنم. نمی دانم.

وبلاگ های دوستان را نگاهکی کرده ام اما بجز يک نفر برای کسی کامنت ننوشته ام.

دخترک با ناراحتی همين الان گفت : «به ايران نمی رسه...»

من با تعجب دوباره حرفش را تکرار کردم: «به ايران نمی رسه؟»

 دوباره به مانيتور خيره شد و گفت : آن (آهان) ...چرا....از دريای مديترانه وارد خاک ترکيه و سپس از گرجستان جنوب روسيه و قزاقستان می گذرد و در مغولستان پايان می پذيرد. بيشترين زمان گرفت در مرز مصر و ليبی به مدت چهار دقيقه و هفت ثانيه طول می کشد...و خلاصه اينکه در منتها اليه شمال غربی ايران نود درصد- در تهران هفتاد درصد و در شهر هايی همچون اصفهان و مشهد شصت درصد گرفتگی دارد...

 اینجا کمی سرد است و من لباس کم پوشیده ام. و نمی دانم چرا دلم می خواهد با خودم شعر قاصدک را به یاد بیاورم و زمزمه کنم.

...انتظار خبری نیست مرا...برو آنجا که تو را منتظرند...

 

 

+ کتا ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٧
comment نظرات ()