آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

خودم را مجبور کردم که امروز اينجا را به روز کنم. بايد نوشت. وگر نه طلسم ننوشتن آدم را خفه می کند.

 
بهار ِ آمده و افسردگی؟

من افسرده ام؟

اخبار را که می خوانم دلم می گیرد.فکر ميکنم  امسال بهار نداریم هرچند که درخت ها ندانند.

 فصل نو می شود اما ما جایی از تاریخ ایستاده ایم که نو نمی شود. باز گو کردن غم ها و نگرانی ها تکرار مکررات است. 

 بنویسم که بهار می آید هرچند که زمستانیان نخواهند؟

این روز ها فکر می کنم و می گذرم... 

بگذار کلمات فرار کنند...

فرار کنند این ماهی های لیز

و به قول آقای ماهی فروش

 شیطان!

سال نو ی شمسی چگونه می آید؟ امسال موقع تحویل سال نو از همیشه دلگیر ترم. حال و هوای عید ندارم. حوصله ی تظاهر هم ندارم.

هر سال این موقع داشتم خانه تکانی می کردم. خانه ی خودمان بودیم. شیشه ها را تمیز می کردم فرش ها را و پرده ها را می شستم. حال و هوای خوبی داشتم اما امسال خانه ی مادر و پدرم... شرایط به حدی دشوار است که حتی بازگو نمی شود. با کدام کلمات می خواهم شرح دهم و توصیف کنم. همین یک کلمه گویای همه چیز هست. : نمی شود!

شاید تنها گل بخرم. گل گل گل همه جا را پر از گل کنم. برای دخترکم. برای اینکه اگر می تواند امسال هم از غصه های آدم بزرگی دور بماند. برای مادرم که شاید با دیدن گل ها لبخند بزند.

هفت سین خوشگلی بچینم و سال تحویل شود.

اما سال ۱۳۸۵ که این همه با عجله دارد نزدیک می شود ، برای ایرانیانی که در وطن مانده اند چگونه سالی خواهد بود؟

 

امروز روزیست که گنجی می بایست آزاد میشد.

...

شايد آخرين آپديت سال کهنه باشد. شايد هم نه. شايد شنبه و يکشنبه هم بيايم سر کار. شايد هم نه.

سال ۱۳۸۴ را دوست داشتم.

 

نوروزتان شاد

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢٥
comment نظرات ()