آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثانیه نویسی 3

 

 

ثانیه نویسی سه شنبه- بخش سوم و پایانی

توی این متن، اوایل صفحه ی چهارم نوشته ام که سه و هجده دقیقه برگشته ام به کار  ِ نوشتن و الان دارم فکر می کنم که حد فاصل بین ساعت یک ربع به دو تا سه و هجده دقیقه را چکار کرده ام؟ درست یادم نیست.

الان که داشتم فکر  میکردم، دیدم که یک صفحه ترازنامه را هم آن وسط جلسه دادند به من که اسکن کنم. اما بعد از رفتن بازرس چه کردم؟ روحیه و حوصله ی کار که نداشتم. اینتر نت هم که بعد از ساعت یک ندارم....

 خب حسابدار چند دقیقه ای بود و بعد خداحافظی کرد و رفت. رئیس هم رفت نهار بگیرد. من میز نهار را چیدم.

...

...از اینجا به بعد توی دفتر چه یادداشت نوشته شده

رئیس حدود ساعت دو برگشت. من میز را چیده بودم، نهار محمد آقا را کشیدم و با ماست و نان داخل سینی گذاشتم و صدایش کردم. طبق معمول خودش موقع نهار غیبش زده بود. دو – سه بار صدیش زدم و رفتم حتی در  ِ راه پله را هم باز کردم که ببینم مشغول گلدان های راهرو نیست که نبود. برگشتم و سینی را دوباره گذاشتم توی آشپز خانه. دخترک و رئیس آمده بودند و نشسته بودند دور میز. یکبار دیگر رفتم دنبال محمد آقا که توی بالکن پیدایش کردم. آمد و سینی را برداشت و رفت توی اتاق کتابخانه.

نهار خورش قیمه بود. سه نفری خوردیم و یادم نیست موقع خوردن غذا وقتی که دخترک هم سر میز بود چه حرف هایی زدیم ...

فکر کنم؟ فکر کنم که به یاد بیاورم؟ لازم است؟ ... آخ یادم نمی آید. خب احتمالن رئیس درباره ی بر خورد بازرس دارایی حرف زده بود. بله. درباره ی بر خورد خوب بازرس و اینکه از پیدا کردن ِ حسابداری به این خوبی و مرتبی چقدر شانس آورده ایم. و اینکه چه عواملی دست به دست هم دادند که آقای "ر" حسابدار ما شد. راست می گفت خیلی اتقاقی بود. این که بر حسب تصادف او شماره اش را به آقای رئیس داده بود و اینکه همان سال رئیس به او زنگ زده بود و آدرسش را گرفته بود برای کارت تبریک سال نو و همین سبب این آشنایی شده بود.

 دخترک هم یکباره و بی مقدمه گفت که یکی از همکلاسی هایش که صورت اش پراز جوش شده، با خودش کرم پودر به مدرسه می آورد و زنگ تفریح کرم پودر به صورتش می زند. من با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم که ناظم ها چیزی نمی گویند؟ و یا اینکه خانواده اش چطور میگذارند که روی جوش ها کرم پودر بزند؟ چون جوش را باید تمیز نگه داشت و این کار پوستش را خراب می کند که او جواب داد که چون خانواده اش نمی گذارند توی خانه این کار را بکند می آورد مدرسه دیگر!! اینجا کمی احساس خنگی بهم دست داد. بعد ازش پرسیدم که حالا چی شد یاد این قضیه افتادی ؟ که یاد صبح و آرایش بعد از دعوایم افتادم و او هم  جواب داد که همینجوری!!   و بعد که دخترک نهارش را تمام کرده بود و از آشپزخانه بیرون رفته بود ،رئیس باز با شوق و علاقه  درباره ی گفتگو های صبح میان من و پدرم پرسیده بود و توضیحات و تفصیلات بیشتر خواسته بود و من هم دوباره سعی کرده بودم که مفصل تر از قبل برایش تعریف کنم و او باز تائیدم کرده بود و من ناگهان پیش خودم تصور کرده بودم که او مثل معلمی دارد همه ی اشکالات رفتاری پدرم را برایم تشریح می کند.  و این حس خوبی نبود.

...

امروز جمعه شده. ساعت حدود ده و نیم است و من همچنان سعی دارم سه شنبه ی گذشته را به خاطر آورم. کار، روز به روز سخت تر می شود. اما هنوز از رو نرفته ام!

...

بعد از خوردن نهار ، میز را جمع کردم. بشقاب ها را توی هم گذاشتم و گذاشتم کنار سینک. محمد آقا نهارش را خورده بود و آمده بود توی آشپزخانه. لپه های خورش قیمه را نخورده بود و خالی شان کرد توی سطل آشغال. رئیس گفت که محمد آقا معده اش ناراحت است و لپه اذیتش می کند. خودش تائید کرد. من داشتم بقیه ی میز را جمع می کردم. غذا های اضافه را ریختم توی قابلمه ای و گذاشتم توی یخچال. یادم آمد که دخترک فردا ساعت سه تعطیل می شود و باید یادم باشد که برایش توی قابلمه ی مدرسه اش غذا بکشم. بعد به مقدار غذای باقیمانده نگاه کردم که بسنجم کافی هست یا نه و به خودم گفتم که زیاد هم هست! بعد از جمع آوری نهار آمدم پشت کامپیوتر. یادم نیست تا ساعت سه و هجده دقیقه  چکار کردم. خب دخترک حدود ساعت سه باید می رفت کلاس زبان و امتحان فاینال داشت. ...آهان! چند تا سوال پرسید درباره ی پست پرفکت و مثال برای آن و چند تا کلمه هم از توی دیکشنری برایش درآوردم و در نهایت کتاب به دست و نگران راهی کلاس شد. بعد نشستم سر همین متن تا ساعت پنج که باید می رفتم سراغ دخترک.

از اینجا به بعدش را می خواهم سر هم بندی کنم! حوصله ام از دست خودم و این متن ، بخصوص از موقعی که به یاد آوردن مشکل تر شده سر رفته.  

چه فکر احمقانه ای! چه خنده دار می خواهم خودم را توجیح کنم! من نمی خواهم سر هم بندی کنم. اما ناگزیرم از آن. چرا که آنچه را که تلاش کرده ام به خاطر بسپارم اینک با احساس شکست خورده ای از دست رفته می بینم. از باقیمانده ی روزی که با آن همه دقت سعی کرده بودم تصاویرش را در ذهنم حک کنم، چیزی جز شباهتی کمرنگ با دیگر روز ها باقی نمانده است. اما باز  تسلیم فراموشی نمی شوم. هر تلاشی ارزنده است. حتی تلاش به یاد آوردن ثانیه های رفته.

قبل از ساعت پنج رئیس آمده بود توی آتلیه نشسته بود پشت کامپیوتر کناری من و مشغول کاری بود. بیشتر وقت می گذراند. پرسید ساعت چند است؟ و من گفتم که حدود پنج. دقیق تر نگاه کردم و دقیق تر گفتم : پنج دقیقه به پنج. پرسید که من حاضرم؟ کاری ندارم؟ اضافه کرد که دیر نشود. گفتم که حاضرم. حتی بارانی ام هم تنم است. اگ باید زود برویم اوست که باید برخیزد و کاپشن اش را بپوشد و وسایل اش را جمع کند. اضافه کردم که هر موقع دم در حاضر و آماده ایستاده بود من را صدا کند. داشتم تند تند تایپ می کردم. گفت حرف حساب میزنی! بعد گفت که به من حسودی می کند. چون به نظرش من بهتر از او از وقتم استفاده می کنم. برخاسته بود.

من هم جایی از سطر بالاخره نوشتن را رها کردم و  از مایکروسافت ورد خارج شدم و بقیه ی پنجره های باز را بستم و دستگاه را خاموش کردم.رئیس ضمن اینکه وسایل اش را جمع میکرد پرسید چه می نویسم؟ و من برایش این تمرین جالب ثانیه نویسی را به تفصیل و با هیجان توضیح دادم. تشویقم کرد. بعد رفته بود توی آشپز خانه که صدایش آمد که وسایل دخترک را نباید جمع کنیم؟ اینجا به حواس پرت خودم و کنفرانسی که درباره ی حاضر بودن خودم داده بودم لعنتی فرستادم و یادم آمد که باید نهار دخترک را می کشیدم توی قابلمه اش. و او پیروزمندانه ادامه داد که : باز دیر شد! چرا حواست نیست؟ دویدم توی آشپزخانه گفتم که کشیدن غذا کار ِ سه دقیقه است. و شروع کردم به کشیدن غذا و جمع آوری قابلمه.

حدود پنج و سه – چهار دقیقه بود که با هم از در شرکت خارج شدیم. نمی دانم توی سرش چه فکری داشت که پرسید توی این تمرین ِ ثانیه ها، فکر های کثیف آدم را هم باید نوشت؟! گفتم قرار گذاشته ام اگر هم نشود نوشت جای خالی شان را توی پرانتز یاد آوری کنم. یعنی درست جایی از روز که قرار داشته اند پرانتزی هست برایشان!

رسیده بودیم پایین پله ها و گفت که در پارکینگ را باز میکند و من بنشینم پشت فرمان. در ِ صندلی عقب ماشین را باز کردم و کیف خودم و قابلمه ی دخترک را انداختم روی صندلی عقب. در را بستم و در صندلی جلو را باز کردم و نشستم مثل همیشه صندلی را کشیدم جلو- ترمزدستی را دادم پایین- کمربند را بستم- استارت زدم و از پارکینگ خارج شدم. رفتم توی ورودی پارکینگ همسایه ی روبرویی. و رئیس بعد از اینکه در را بست سوار شد.

...

از کوچه-به خیابان از خیابان به تخت طاووس- از تخت طاووس بطرف انشعابی که سر بالا می رود سمت عباس آباد....آنجا،  درست موقع ورود به آن راه انشعابی سرعتم زیاد بود و وقتی یک ماشین از فرعی ای که وارد اصلی میشد با سرعت آمد ترمز محکمی کردم. رئیس با وجودیکه خودم فهمیده بودم باز هم تذکر داد که تند می روم. بعد میرزای شیرازی و عباس آباد و ولی عصر و مستوفی و جلوی کلاس دخترک. موقع پارک، رئیس گفت که فاصله ام با جدول زیاد است. گفتم که نیست. گفت به نسبت ماشین جلویی زیاد است. گفتم که نه تنها زیاد نیست بلکه کمتر هم هست. در را باز کردم و چرخ را نگاه کردم که روی خط سفید کنار خیابان بود که این خط بیست سانتیمتر با جدول فاصله داشت. گفت که وجدانا راست بگویم که چرخ کجاست! و من وجدانا برایش دوباره گفتم که از ماشین جلویی نزدیک تر است و گفتم که اگر قبول ندارد خودش پیاده شود و نگاه کند! خندید و پیاده نشد.

وقتی رسیدیم پنج و بیست دقیقه بود و دخترک هنوز پایین نیامده بود. پنج دقیقه ای صبر کردیم تا آمد. ناراحت نبود. پس امتحانش را بد نداده بود. همراه دوستش بود. رئیس گفت عیدی دربان مدرسه را چقدر بدهیم؟ گفتم هر چقدر که خودت فکر میکنی مناسب است.  پرسید پنج تومان خوب است؟ گفتم زیاد است. و اضافه کردم که فکر میکنم دو تومان کافی باشد. گفت کم است! و آخرش فکر کنم سه تومان گذاشت درون پاکت و داد به دخترک که بدهد به پیرزن دربان. بعد دخترک سوار شد و  از کوچه بالایی پیچیدیم سمت چپ و انتهای کوچه سمت جنوب سرازیر شدیم و آمدیم سمت خانه.

در راه توی سرم دنبال جای دیگری بجز خانه می گشتم. از خانه آمدن دلخور بودم. دلم نمی خواست با پدر مواجه شوم. شاید خجالت می کشیدم . پرسیدم شما ها بیرون کاری ندارین؟ جایی، خریدی.... هر دو گفتند نه! چاره ای نبود. کنار سمت چپ خیابان یک طرفه ، جلوی خانه ایستادم و پیاده شدیم. بار و بندیل خودمان و دخترک را به کول کشیدیم و کلید ها را بررسی کردم که ببینم کلیدی که رویش نوشته " خانه-پایین" کدام است که دخترک پیش دستی کرده بود و در را باز کرده بود. رفتیم داخل. چند قدم تا آسانسور، بعد فشار روی دکمه ای که کنارش نوشته سه و چند ثانیه تا بالا...

از پشت در صدای نا مفهوم حرف زدن های بلند بلند و پر شعف کودکی می آمد. در که گشوده شد پسرک شش ساله ی برادرم دوید جلو. انگار که از کلاس ژیمناستیک آمده بود و هیجان زده ی نمایش تمریناتش بود. لباس سورمه ای ژیمناستیک تنش بود و اندام لاغرش لاغر تر از همیشه به نظرم آمد.

رفتیم تو و با سلامی بلند برای همه و تکان دادن سر به نشانه ی خوش و بش سر و ته سلام و علیک تک به تک را هم آوردم. پسرک داشت معلق می زد و توجه ها به او جلب بود. بعد دو بار چرخ و فلک زد و یک بالانس. برایش دست زدم. کف دست هایم به شدت آزرده بود. درد گرفت. یاد صبح افتادم و یاد یک صحنه که کف دو تا دست هایم را محکم کوبیده بودم روی میز. یادم افتاد که این را ننوشته ام. بعد یاد دست زدن های محکمی که به نشانه ی تشویق برای پدر زده بودم و ضمن آن گفته بودم " آفرین که به حرف های من گوش نمی دهید" افتادم و به این نتیجه رسیدم که طبیعی است که کف دست هایم درد میکند.

آنها خیلی زود خدا حافظی کردند و رفتند. موقع بوسیدن برادرم گفتم چه زود می روید ما که ندیدیمتان... خندید و گفت که باید برود. بدرقه شان کردیم. رفتند. در را بستم و آمدم توی آشپز خانه. روی میز چهار تا نان سنگک بود. قیچی نان بری را برداشتم و شروع کردم به بریدن و تقسیم و در کیسه و بعد فریزر گذاشتن نان ها. یک بسته را بیرون گذاشتم برای شام.

...

تمام شد.

به خودم می گویم که تا ساعت حدود شش و نیم رسیده ام. خودم را تشویق می کنم که ادامه دهم. بقیه اش را بنویسم... زود باشم. معطل چه هستم؟ اما کسی که باید بنویسد می خواهد شکست را در همین ساعت شش و نیم قبول کند. از بقیه ی شب با این همه فاصله تنها همین را به یاد دارم که ساعت ده  و ده دقیقه تلویزیون، سریال پرستاران داشت و این سریال را دیدم. ! باز خودم را تشویق می کنم که خیلی خوب است حالا فقط سه ساعت و نیم مانده. اما تلاش بیهوده است. من فقط توانستم دوازده ساعت را بنویسم. اعتراف می کنم که در اولین نبرد، ثانیه ها شکست ام دادند...

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
comment نظرات ()