آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثانیه نویسی 2

 ثانیه نویسی سه شنبه- بخش دوم.

 

مادرم پالتو اش را پوشیده بود و به پدرم گفت که بیا برویم توی پارک قدم بزنیم.

پدرم آمد کنار در ِ اتاق ِ من و خواست که ببوسدم. از این کارش تعجب کردم. اما به روی خودم نیاوردم. رفتم بوسیدم اش. گفت ما می رویم پارک. تو هم بیا. هنوز داشتم دماغم را بالا می کشیدم و بغضی ناتمام توی گلویم مانده بود.  گفتم که نمی توانم. باید بروم سر ِکار. گفت با این چهره و صورت نرو. گفتم که نمی توام. امروز را حتمن باید بروم. بعد بارانی ام را پوشیدم و روسری ام را سر کردم و همراه آنها رفتیم پایین. آنها رفتند توی پارک و من رفتم سمت خانه ی خواهرم که دو تا کوچه پایین تر است که بهش بگویم آنها توی پارک هستند و یک وقت نگران نشود.

مردم توی خیابان همه طوری نگاهم می کردند که انگار می دانستند گریه کرده ام. رسیدم به خانه ی خواهرم. زنگ زدم. در را باز کرد.

 ( دارم فکر میکنم که چه لزومی دارد بیان این جزئیات و بعد به خودم می گویم که قرار بود همه ی روز را بنویسم. حتی اگر برگی را زیر پا له کرده باشم باید به یاد بیاورم و بنویسم. ... )

 پدرم مرا بوسید. یعنی حرف های من رویش تاثیر گذاشته بود؟ آنها رفتند توی پارک. یعنی حرف های من تاثیر گذاشته بود؟

 پله های خانه ی خواهرم  را رفتم بالا. اگر بخواهم تنبلی نکنم باید به یاد بیاورم که چند تا پله بود...)

 در باز بود و گوشی تلفن به دستش. با سر سلامی کرد و لبخندی زد. بعد رفت دکمه ی روی تلفن را زد که صدای آن طرف خط پخش شود و بشنوم با که حرف می زند. آن طرف خط زن دائی ام بود که از آمریکا آمده بود و حالا داشت بر میگشت. تلفن زده بود برای خداحافظی.

 زن ِ پر حرفی ست که وقتی شروع به حرف زدن می کند آدم وسط های حرف زدنش فکر می کند که حرف هایش تا ابد ادامه دارد. حتی فرصت نمی کنی حرف هایش را تائید کنی. نمی دانم چند دقیقه آنجا بودم. برای خدا حافظی زنگ زده بود اما داشت خواهرم را نصیحت می کرد. به قول خودش نصیحت مادرانه. و من توی دل خودم دلم برای مادر مظلوم و ساکت خودم سخت تنگ شد. مادرم هیچوقت ما را نصیحت مادرانه نکرده بود. و سیمین خانم ( زن دائی ام ) داشت می گفت که آدم حتمن باید با دیگران رفت و آمد داشته باشد. نباید توی خانه بماند. با دوستان ارتباط برقرار کنید و با هم رفت و آمد کنید. شیرینی زندگی به همین ارتباط هاست... بعد یکباره پرید به موضوع کتاب خواندن و مدتی هم درباره ی کتاب خواندن و فواید آن صحبت کرد.

الان ساعت شده پنج دقیقه به پنج و باید با رئیس برویم دنبال دخترک از کلاس زبان برش داریم. بقیه اش را باید فردا بنویسم. بعد از ظهر چه ساعتی شروع کردم به نوشتن؟ ...سه و هجده دقیقه بوده که از اول متن را خوانده و ویرایش دوم را کرده ام و از آن به بعدش را تا اینجا نوشته ام. الان یک ساعت و نیم است که دارم می نویسم. چقدر نوشتن یک روز با جزئیات طول می کشد...

...

تلفن بالاخره تمام شد و خواهرم مرا بوسید و باز تاکید کرد که کار خوبی کرده ام آن حرف هارا به پدرم گفته ام. من نسبتن ساکت بودم. فقط گفتم که آنها بالاخره با این بساط و چشم های سرخ و حنجره ی خراشیده ی من الان توی پارک هستند. اگر رفت آنجا و آنها خانه نبودند، نگران نشود. بعد روبوسی کردیم و پیاده راه افتادم سمت شرکت.

نگاهی به ساعتم اندختم که نه و چهل دقیقه بود. از پیاده روی خیابان ابن سینا سرازیر شدم پایین. در راه فکر هایم شکل هذیان شده بودند. مدام با خودم حرف می زدم. نگاهم از روی  شمشاد های تازه جوانه زده ی کناره ی پیاده رو سر میخورد و همینقدر به یاد دارم که همانجا با خودم گفتم که چه هذیان های قشنگی توی ذهنم هست و دلم خواسته بود که بنویسمشان که فراموش نشوند اما عجله داشتم و فرصت ایستادن نداشتم. و یاد شعر ِ رها کردن ِ کلمه ها از قفس افتادم و کلمه ها را در هوا پرواز دادم  تا رسیدم به تقاطع ولی عصر.

یک صحنه از آنجا یادم هست که دو تا مرد با ظاهر مذهبی جلوی یک نمایشگاه اتوموبیل که آنجا هست، چنان ایستاده بودند که راه پیاده رو را بند آورده بودند و بی توجه به مسیر  ِعابر پیاده مثل مجسمه تکان نخوردند و من مجبور شدم مسیرم را برای گذشتن از آنها از یک پاره خط به یک کمان تبدیل کنم که این کمان با جوی آب دو تا نقطه ی تقاطع داشت.

پیاده روی عریض ولی عصر را آنجنان سریع می رفتم که انگار هر لحظه ممکن است شروع به دویدن کنم. سر چهار راه، ثانیه شمار ِ چراغ سبز برای عابران روی عدد هفت بود و هفت ثانیه برای گذر از خیابان فرصت خوبی ست. چون وقتی می رسی به آن سمت تقاطع،  چراغ  ِ طرف دیگر سبز می شود و می توان عرض خیابان ولی عصر  را هم تقریبن با خیال راحت پیمود.   اما وقتی رسیدم به نزدیکی های آن طرف خیابان، نزدیک بود با یکی از ماشین هایی که از جنوب به شمال ولی عصر در حرکت اند که بپیچند توی مطهری و چراغ راهنمایی عابر و خط کشی عابر پیاده سرشان نمی شود  تصادف کنم.

من همیشه موقع رد شدن از این چهار راه مشکل دارم. راننده ی تاکسی سرش را وسط خیابان به نشانه ی اعتراض به اینکه حواس من کجاست که ماشین او را نمی بینم و نمی ایستم بیرون آورد و چیزی گفت که چون در حرکت بود متوجه کلامش نشدم اما همزمان من هم سرم را همراه پنجره اش که از کنارم می گذشت حرکت دادم و فریاد زدم که اینجا خط کشی عابر پیاده است! و بلافاصله فکر کردم که  شاید او هم به دلیل حرکت ماشین متوجه کلام من نشده باشد. بقیه ی راه را به همان ماشین فکر می کردم و الیته بیش از دو- سه دقیقه هم به شرکت نمانده بود. پیچیدم ابتدا سمت راست و سپس سمت چپ و چند ثانیه ی بعد پشت در  ِ آبی رنگ شرکت دنبال کلید میگشتم که رئیس با برگه هایی در دستش در را باز کرد.

گفت که باید سریع برود . از برگه هایی که در دست دارد کپی بگیرد اما با دیدن چهره ی من متعجب پرسید که  چی شده؟ گفتم که با پدر بگو مگو داشتیم و خواست که تعریف کنم. گفتم برو کپی ات را بگیر بعد می گویم اما اصرار داشت که بگویم سر چه. همانجا جلوی در ِ نیمه باز، خلاصه ی مطلب را گفتم. خوشحال شد و تشویقم کرد! گفت تو تنها کسی هستی که می توانی این حرف ها را به پدرت بگویی. و گفت که یک نفر باید بگوید. بعد رفت دنبال فتوکپی و من آمدم بالا. ساعت نزدیک ده بود.

حسابدار شرکت و ممد آقا که هفته ای یک بار برای نظافت می آید توی دفتر بودند. سلام و احوالپرسی کردم و دگمه ی براق پاور کامپیوتر را فشار دادم و نشستم پشت میزم. ممد آقا تا آدم را می بیند شروع میکند به حرف زدن.و من بیشتر اوقات بدون اینکه بفهمم چه چیزی را دارم تائید می کنم حرف هایش را تائید میکنم. پرسید که چای بیاورد؟ مردد بودم که بگویم بله یا نه که آقای حسابدار گفت آقای رئیس هم چایشان را دست نخورده گذاشته و رفته اند که اگر چای می خواهم چای رئیس را بخورم تا سرد نشده. و من رفتم لیوان چای را برداشتم و انگار که انتظار داشته باشم چای تاثیری مثل الکل داشته باشد یکی دو جرعه نوشیدم!

کامپیو تر روشن شده بود مثل هر روز بلافاصله کانکت شدم. به خاطر اینکه قرار بود بازرس از اداره ی دارایی بیاید شرکت نیمه تعطیل بود. به کارآموز ها گفته بودیم آن روز را نیایند که بازرس خیال نکند ما کار زیاد و کارمند داریم. حقیقت هم همین است. آنها که کارمند نیستند. کار آموزند.

 به محض وصل شدن و ورود به مسنجر آفلاین ها می پرند وسط صفحه. دقیقن یادم نیست از چه کسانی بود و چه بود. اما یک جوک هم بود که لبخندکی به لبم آورد و توی آن روحیه ی خراب است که آدم ارزش دوستی که لبخند برایش می آورد را درک میکند. جوک این بود که از یه ترکه می پرسن از قفل فرمونی که خریده راضی هست یانه؟ و ترکه جواب میده که : بله ..خوبه فگت سر پیچ ها یه کم اذیت میکنه! برای یکی دو نفر فرستادمش و رفتم سراغ  کامنت های وبلاگ ها و آن میان دوست داشتم که هذیان های میان راه را به خاطر آورم. اما یکی از کسانی که برایش جوک را فرستاده بودم سلام کرد و من در حالیکه به وبلاگ ها سر می زدم دقایقی با او چت کردم.

دوستم شاد و بی خیال و سر حال بود. پرسید که برنامه ی عید مان چیست و من گفتم که تهران می مانیم. کامنتهای وبلاگم زیاد نبود. یکی دو جا هم رفتم و کامنت گذاشتم. مثلن تو وبلاگ ساسان عاصی. بله. همان موقع که دوستم گفت چکار مینکنی داشتم برای ساسان کامنت می نوشتم. بعدش رئیس آمد و از من خواست چند تا قرار داد را پیدا کنم و پرینت بگیرم که از پشت میز خودم بلند شدم و رفتم پشت یک دستگاه دیگر و مشغول کار های دیگر شدم. خب شاید شرح جزئیاتش باز به نظرم غیر ضروری بیاید اما خودم را مجبور می کنم که بنویسم. دفتر ِ شرح و شماره گذاری نامه ها و قرار داد ها را برداشتم و آدرس کامپیوتری فایل ها را پیدا کردم و فایل را باز کردم و چاپ گرفتم. مدارکی را که باید آماده میشد آماده کردم و به رئیس دادم و ساعت شده بود حدود یازده و آقای بازرس بالاخره آمد. بلند شدم سلام کردم و دوباره نشستم پشت میزم. آنها رفتند توی اتاق کنفرانس و من دوباره رفتم وبگردی. اخبار سایت های روز و بی بی سی را دیدم و بی نتیجه به دنبال نتایج جلسه ی زمستانی شورای حکام گشتم  و بعد شروع کردم به نوشتن این متن.

موقعی که شروع کردم به نوشتن این متن فکر نمی کردم این همه نوشتن یک روز طول بکشد.  متن را توی یکی از وبلاگ هایم داشتم می نوشتم و موقعی که اینتر نتم وسط کار قطع شد فهمیدم که ساعت از یک بعد از ظهر رد شده. بنا برا ین تا جائیکه نوشته بودم را کپی کردم و توی ورد پیست کردم و بعد از آن ادامه اش را توی ورد نوشتم.

آن موقع فکر میکردم که اگر توانسته بودم تا ساعت یک یا حتی تا ظهر  را  یا حد اقل تا رسیدن به شرکت را توی آن مدتی که نوشتن را شروع کرده بودم قبل از دیسکانکت شدن تمام کنم، کار فیصله پیدا کرده بود و تمام شده بود و شاید دیگر بعد از ظهر را نمی نوشتم. اما از بعد از آن تازه فهمیدم که نگاهم به ثانیه های روز چقدر فرق کرده. تک تک ثانیه ها ناگهان مهم شده بودند. حتی بی اهمیت ترین آنها هم لبخند می زدند.

...

قطع شدن اینتر نت یادم آورد که ساعت یک باید یا من یا رئیس برویم سراغ دخترک. او که با بازرس جلسه داشت. پس من باید می رفتم. تلفن زنگ زد و کسی با رئیس کار داشت. تلفنش که تمام شد گفتم ساعت از یک گذشته. گفت آژانس بگیر و بدو برو که دیر نشود. با تعجب و تردید پرسیدم آژانس بگیرم؟ گفت آره دیگه. دیر شده. یاد آوری کردم که امروز روز فرد است و ماشین داریم. گفت که یادش نبوده و باماشین بروم. کیفم را برداشتم و سوئیچ را در آوردم و پله ها را دو پله یکی رفتم پایین.

 ماشین توی پارکینگ بود. اول قفل را باز کردم و در عقب را و کیفم را انداختم روی صندلی عقب. بعد رفتم با در پارکینگ کشتی بگیرم. میله ی بالای در خیلی محکم است و تقریبن باید با تمام وزنم به آن آویزان شوم تا باز شود. در دو لنگه ی سنگین آهنی را کامل باز کردم و نشستم پشت فرمان. صندلی را کشیدم جلو – آیینه را تنظیم کردم- کمر بند را مثل خنگ ها بستم و حرکت کردم. کوچه ی شرکت تنگ است و چون ابتدای محدوده ی طرح ترافیک داخل شهر است همیشه پر  از ماشین های پارک شده. من مستقیم می روم توی ورودی پارکینگ همسایه ی روبرو می ایستم و پیاده می شوم. دوباره کمر بند را باز کردم که بروم در ِ پارکینگ را ببندم ! در پارکینگ را می بندم و دوباره سوار می شوم و با دنده ی عقب و چرخاندن فرمان به چپ، از توی پارکینگ روبرویی بیرون می آیم و راه می افتم. و فکر میکردم که وقتی تنها پشت فرمان هستم، آرامش بیشتری دارم تا موقعی که  رئیس کنار دستم می نشیند و نا خود آگاه نگران نوع رانندگی من است.

 راه را هم باید توضیح بدهم؟ ... خب! انتهای خیابان باید بپیچم سمت راست. پیچیدن آنجا به خاطر تنگی کوچه ها بخصوص وقتی که ماشین های دیگر تا گلوگاه این کوچه پارک کرده اند خیلی سخت است. با کمی بی توجهی آدم می افتد توی جوب روبرو. هنوز هم هر بار موقع پیچیدن از این پیچ نفس ام را در سینه حبس می کنم و منتظرم که بیافتم توی جوب. اما خوشبختانه تازگی ها نمی افتم! پیچیدم بالا و پیچیدم توی تخت طاووس و بعد از آن بریدگی که میرود سمت عباس آباد رفتم سمت شمال.

میان راه ، درست توی آن سربالایی متوجه شدم که شاید حالم مناسب رانندگی نباشد! چون متوجه شدم که به جایی کناره های جدول ماتم برده. مات بردن عکس العمل آدم را  همیشه بد جوری کُند می کند . سعی کردم حواسم را جمع کنم. چشم هایم هنوز می سوخت. پشت چراغ قرمز عباس آباد ترافیک بود. ایستادم تا چراغ سبز شد و تا چراغ را رد کردم پشت سرم زرد شد. رفتم سر عباس آباد و پیچیدم سمت راست و بلافاصله چپ توی خیابان مستوفی.

بقیه ی راه را اجازه بده نگویم. توی فکر بودم و فکر هایم را هم حتی به یاد ندارم. اتفاق خاصی نیافتاد. خب! رفتم تا بالای مستوفی و پیچیدم سمت چپ. چهار راه ابن سینا و چهار راه سید جمال و چهارراه مدبر را رد کردم و توی جهان آرا یک کوچه رفتم بالاتر. این کوچه بن بست و سربالایی است. وسط های کوچه آهنگران کار می کردند. کاری که به میانه ی خیابان هم کشیده شده بود. مجبور شدم بایستم تا آهن را جمع کنند. نمی دانم مگر کار بدی کرده بودم که آهنگر نگاهش را با چشم غره همراه کرده بود. انتهای کوچه پارک کردم و ماشین را خاموش کردم و در را بستم و دویدم سمت مدرسه.

از دور مرا دید. دست تکان داد و آمد به سویم. اول ایستادم که بیاید اما بعد دلم نیامد بایستم. گفتم هر چند قدم هم که من بروم جلو، زود تر به هم می رسیم و زود تر می توانم بغلش کنم و ببوسم اش. زود تر کیف سنگین اش را می گیرم. دخترک شاد و خندان به من نزدیک شد و لبم فرو رفت توی لپ گوشتالو و سفت و خنک اش. کیفش را گرفتم و خوشحال بود که من رفته ام دنبالش.

روز هایی که دو تایی توی ماشین هستیم  را دوست دارد. از این جا به بعد روز نباید که غمگین می بودم. باید شاد باشم که روحیه ی دخترک خراب نشود. باید مواظب باشم که از ماجرای دعوای صبح چیزی از دهانم نپرد. باید پا به پایش بگویم و بشنوم. به ماشین رسیدیم و گفتم که صبر کند من دور بزنم بعد سوار شود. کیفش را گذاشتم روی صندلی عقب و سوار شدم و دور زدم. دخترک هم سوار شد و گفتم که کمر بند اش را ببندد. نبست. سرازیر شدیم پایین. از کنار آهنگر ها دوباره رد شدم و نقاطع جهان آرا را مستقیم رد کردم و تقاطع مدبر پیچیدم سمت چپ به طرف میدان. بعد رفتم توی خیابان ابن سینا. توی راه دخترکم حرف می زد. از مدرسه تعریف میکرد. یادم نیست چه میگفت. بعد من پرسیدم که وقتی رئیس می رود دنبالش از چه راهی می رود شرکت؟ گفت همین خیابان را میرویم تا ته و بعد می رسیم به آخرش. آنجا که اگر مستقیم تر بروی می خوری به دیوار و بعد خندید. با خودم فکر کردم که اما من از یک راه دیگر می روم. قرار بود صبح برایش شش تا کاسه ی کوچک برای مسابقه ی هفت سین مدرسه بخرم که با آن برنامه های پیش آمده نخریده بودم. سراغ کاسه ها را گرفت که گفتم نخریدم. رفتم سمت سید جمال الدین و سمت فتحی شقاقی و بعد که چراغ سبز شد سمت تخت طاووس. توی کوچه ی شرکت - توی ورودی نجات بخش همسایه ی روبرویی ایستادم و زنگ زدم که اگر ممکن است رئیس بیاید ماشین را ببرد توی پارکینگ. چون هنوز مهارت و اعتماد به نفس کافی برای اینکه توی آن باریکه راه دنده عقب و کجکی بیایم توی پارکینگ فسقلی شرکت را ندارم. تا در را باز کردم رئیس هم با عجله آمده بود پایین و تا ماشین را آورد تو، بازرس و حسابدار هم آمده بودند پایین و خداحافظی کردند و بازرس رفت.

من و دخترک زود تر آمدیم بالا و رئیس و حسابدار پشت سر ما مشغول گفتگو درباره ی جلسه بودند.

خسته شدم. چقدر یک روز طول میکشد؟ الان توی ورد با فونت تاهوما ی دوازده ، خط آخر صفحه ی نهم هستم! خودم باورم نمی شود که این همه نوشته ام و تازه هنوز توی دیروز رسیده ام به ساعت یک ربع به دو.

وقتی رسیدیم بالا ساعتم را نگاه کردم و یک ربع به دو بود. دخترک ساعت سه و نیم امتحان فاینال زبان داشت و با عجله کتابش را بیرون آورد و توی یکی از اتاق ها مشغول خواندن شد. من رفتم یک نارنگی از روی میز اتاق کنفرانس برداشتم و پوست کندم و نصف اش را خوردم و نصفش را به دخترک دادم.

ادامه دارد...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۱
comment نظرات ()