آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

در اين زندان هر روز برای خودم ناشناخته تر می شوم. انگار با خودم هر روز غريبه تر. هر روز بيش تر از روز پيش با خودم تعارف دارم.

لبخند می زنم. کنارم می نشينم، دستم را به مهر می گيرم اما حرف دلم را نمی زنم. ميدانم گوش خودم هم شنوای حرف های درونم نيست. پس باز لبخند می زنم و نگاهم از چشم دوختن در چشم های خودم طفره می رود...

گاهی فکر می کنم حقیقت اینست که ما هیچوقت خودمان را نشناسیم. گاهی می گویم خودی درونی تر از اینکه دیگران می بینندش وجود ندارد. اگر هست, چرا کاری نمی کند؟ خودی نشان نمی دهد؟ چرا این همه دور و گم است؟...

گاهی می ترسم نکند آنچه عمیق ترین صداقت درون می شناسمش بزرگ ترین دروغ زندگی ام باشد.

فکر نکن. فکر نکن. زندگی کن. همین ثانیه ها را هم از دست میدهی.اين ثانيه ها از جنس توست... ببین همیشه پای کوه هوا سبک و تازه است. از راه پایینی اگر بروی صدای رود خانه هم می آید...

....

+ کتا ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٠
comment نظرات ()