آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثانیه نویسی 1

اقرار می کنم که ثانیه ها در اولین نبرد شکستم دادند...

ثانیه نویسی روز سه شنبه- بخش اول

 

امروز را خوب شروع نکردم.

جمله ی بالا را می نویسم و مکث می کنم. انگار رفته ام توی فکر. فکری مملو از تصاویر آنچه از صبح تا به حال (که ساعت از ظهر رد شده و هنوز به یک نرسیده)  گذشته و به وسوسه ی نوشتن.

دارم فکر می کنم که هیچوقت امکان ندارد که آدم توی خاطراتش بتواند همه ی روز را بنویسد. وسوسه ی نوشتن ِ همه ی روز. ریز به ریز و جزء به جزء با همه ی همه ی رفتار ها صدا ها و فکر ها...  مگر اینکه آن آدم به تنهایی و  در جزیره ای زندگی کند.

 خب من امروز می خواهم سعی کنم این کار را بکنم و از تمام جاهایی که نمی شود آنها را نوشت، توی پرانتز یاد آوری کنم. و بعد از مرور ،  اگر باز هم خواستم چیزی که شاید یادم رفته باشد را اضافه کنم،  آنرا با رنگ دیگری بنویسم. (در ویرایش اول با رنگ قرمز و در ویرایش دوم با رنگ سبز و در ویرایش سوم با رنگ آبی! )

ببینم بالاخره یک روز را می شود کاملن اسیر یک نوشته کرد یانه!

سه شنبه شانزدهم اسفند

 صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم.

نه! کمی قبل تر شاید نیم ساعت قبل از آن، دخترکم که بیدار شده بود آمده بود توی اتاق ما که چیزی بردارد. نیمه بیدار دیده بودم اش اما دوباره خوابم برده بود و آمدنش را فراموش کرده بودم. تو ی همان خواب و بیداری، ضمن این فکر که این دخترک چه بی هوا وارد می شود،  با خودم اندیشیده بودم که چه خوب شد لباس خوابم را نیمه شب پوشیده بودم و بعد ، کمی توی رختخواب با خواب مبارزه کردم. و بالاخره مثل هر روز نیمه خواب و نیمه بیدار تلو تلو خوران رفتم آشپز خانه که صبحانه آماده کنم.

 معمولن موقع روشن کردن زیر کتری است که  خواب ، آرام آرام از سرم می پرد. اما این مال هر روز است. نه مال امروز. چون امروز استثنا ان ( لبخند برای طریقه ی نوشتن استثنا ان)  دخترکم برای اینکه امتحان داشت زود تر از من بیدار شده بود و چای را هم دم کرده بود که این مایه ی بسی خوشحالی شد مثل هر روز از پنجره ی مشرف به پارک نگاهی به بیرون انداختم. بوته های گل های زرد شکوفیده شده اند. مردم ورزشکار تند تند راه می روند و جوانه های بعضی از درخت ها آنقدر شده که سایه ی سبز ملایمی بر شاخه ها زده. اینکه اینها چند ثانیه بود را نمی دانم اما... بعد  میز صبحانه را چیدم. حالا دارم به جزئیات چیدن میز صبحانه فکر می کنم. چهار تا بشقاب پیش دستی آرکوپال از همان مدل قدیم تر ها که دورش گل های ریز دارد را برداشتم. به این فکر کردم که چرا چاهار تا ؟ ما که پنج نفر ایم. اما بشقاب پنجم را بر نداشتم. چیدم برای مادرم، دخترم، خودم و آقای رئیس.

بعدش رفتم دست و رویم را شستم. (نه! دروغ می گویم! صورتم را نشستم. اما خب چون ممکن است بد آموزی داشته باشد باید بگویم که دست و صورتم را شستم! و نمی دانم چرا انقدر به آن ته مانده های خواب صبح که بعد از راه رفتن هم از سر آدم نمی پرد علاقه دارم و حیفم می آید با پاشیدن آب به صورتم خودم را کاملن بیدار کنم. صورتم را موقعی می شویم که خواب خودش آرام آرام از سرم پریده باشد. ...)

... و بعد برای دخترک لقمه گرفتم که وقت اندکش را صرف خواندن کند نه لقمه گرفتن.

بعد رئیس هم آمد و صبحانه خورد و با دخترک ، ساعت هفت و نیم  رفتند. این کار هم البته خلاف کار های هر روز بود. چون روز هایی که دخترک را می رساند مدرسه بعد از رساندن او بر می گردد که با هم صبحانه بخوریم. اما امروز چون قرار بود مامور دارایی برای بازرسی شرکت بیاید، زود تر رفت که حساب و کتاب ها را مرتب کند. قرار شد من هم حدود یک ساعت بعدش بروم.

تعارف کرد که ماشین را بگذارد برای من و خودش پیاده برود.

تعارف کردم که نه!

حتی تعارف کرد که نگران پارک در آن کوچه ی تنگ نباشم! بروم و بعد خودش بیاید ماشین را پارک کند.

باز تعارف کردم که نه !

و حتی به دروغ گفتم که دوست دارم پیاده بروم!

 بنا بر این او هم رفت.

مادرم بیدار شده بود و میانه ی صبحانه ی دخترک، دارو هایی را که باید نیم ساعت قبل از صبحانه می خورد برایش بردم. یکی قرص متو کلوپرامید و یکی هم پنکریاتین. با یک لیوان آب رفتم توی اتاقش. بوسیدم اش و قرص ها را یکی یکی گذاشتم کف دستش و او هم یکی یکی خورد.

 بعد از رفتن  رئیس و دخترک، اول بقیه ی دارو ها را گذاشتم توی جا قرصی: یک اکسلون صبح، یکی شب. نصف پیراستام صبح، نصفی شب. یک جینکو تیدی صبح، یکی شب. یک ویتامین ای ظهر. یک متو کلو پرامید ظهر، یکی شب. یک پنکریاتین ظهر، یکی شب. یک سنتروم سیلور ظهر. و برای اینکه ببینم چیزی را فراموش نکرده باشم دوباره به جعبه های قرص ها نگاه می کنم. والپروات سدیم را نگذاشتم. و نمی گذارم. چون حال بد هفته ی پیش عارضه این دارو بود. این دارو ضد توهم است اما بیمار را کرخ و سست می کند. توهم مادرم آن همه شدید نیست که برای جلو گیری از آن مجبور باشد به آن حال بیافتد. خود دکتر هم گفته بود که اگر توهمش شدید نیست می شود از این دارو صرف نظر کرد. ... نه! چیزی فراموش نشده بود. قرص ها را گذاشتم توی جا قرصی و به مادرم گفتم که یک ربع باید صبر کند و بعد صبحانه بخورد و لقمه های کوچک اش را یکی یکی درست کردم و گذاشتم توی بشقابش.

بعد، من دوباره رفتم دستشویی. (و اینجا یکی از آن قسمت هائیست که اگر دچار خود سانسوری نبودم باید حرف هایی می زدم اما چون در جزیره ای آن هم به صورت تنها زندگی نمی کنم نمی توانم آن فکر ها را بنویسم. در نتیجه آن فکر ها وقتی اینجا یا حتی توی خصوصی ترین دفتر چه های آدم نتوانند  ثبت شوند، محکوم به نابودی اند...)

بعدش ترجیح دادم از فرصتی حدود یک ربع تا بیست دقیقه استفاده کنم و مدیتیت کنم. این کار را کردم. با وجود اینکه تمرکزم کم بود اما همیشه از انجام مدیتیت لذت می برم. میان تکرار یک مانترا و شناور ماندن میان یک سری روشنایی های رنگارنگ و فکر ها که می آیند و می روند و رنگ ها که می آیند و می روند....

 بعد بر خاستم که برای رفتن به شرکت آماده شوم. کمی هم بر خلاف معمول که بیشتر اوقات هیچ آرایشی نمی کنم دلم خواست آرایش کنم.  از این کرم پودر  های زیر چشم که روی گود رفتگی زیر چشم  را می پوشاند و بعد کمی رژ گونه و اول ماتیک کمرنگ صدفی و رویش یک ماتیک دیگر که از بیرنگی درش بیآورد. دوست دارم این دو تا را با هم مخلوط کنم که نه لبم زیاد سفید باشد و نه زیاد سرخ. بعد توی آیینه به خودم لبخند زدم و  رفتم با خیال راحت صبحانه ام را بخورم و آن موقع ساعت حدود هشت و نیم بود و اگر اوضاع به همان نحو پیش میرفت من ساعت نه می رسیدم به شرکت.

اما سر صبحانه... نه! باید از قبل تر بگویم از آن موقع که صدای زنگ تلفن آمد و پدرم گوشی را برداشت و خودم را رساندم به هال ِ  وسط خانه که بتوانم بشنوم که با خودش کار دارند یا با من. و کسی با خودش کار داشت و مشغول صحبت با تلفن شد. دیدم درباره ی دارو های مادرم مشورت می کند. فهمیدم  یکی از اقوام است که پزشک عمومی کهنسالی است و به نظر پدرم خیلی مورد اعتماد است و برای همه ی تخصص های پزشکی مرجع مورد  اعتماد پدرم ! آن هم بدون اطلاع از اینکه مادرم چه دارویی را می خورد و چه دارویی را نمی خورد داشت کنفرانس میداد که بله دکتر جان! از وقتی ویتامین ب ۶ را قطع کردیم حال تهوعش خوب شد! رفتم جعبه ی قرص والپروات سدیم را دادم دستش و اشاره کردم که این دارو باعث حال تهوع بود. آن حال عوارض این دارو بود. که تلفن قطع شد و میان دوباره گرفتن شماره توسط پزشک معتمد فامیل توضیحات لازم را دوباره برای گوش های نیمه شنوای پدر تکرار کردم.

دکتر دوباره زنگ زد و آخر سر این بود که تجویز هفت تاآمپول ب ۱۲ ی هزار کرد.

بعد از تلفن به پدرم گفتم که الان حال جسمی مادر خوب است. از آن بحران ضعف در آمده اند.

گفت نه! تو که نمی دانی! الان تو که بروی نیم ساعت دیگر باز می رود می خوابد.

گفتم الان اگر مشکلی دارند به خاطر تنها ماندن همیشگی در خانه و بدون هم صحبت ماندن و افسردگی ست. گفتم که شما موقعی هم که هستید با توجه به اینکه این روز ها به همه می گویید که برای اینکه مادر تنها نباشند در خانه مانده اید اما توی اتاق خودتان می خوابید و مادرم مثل همیشه تمام روز تنها و افسرده و کسل می شوند گفتم پارک جلوی خانه است حد اقل روزی نیم ساعت که می توانید دست  مادرم را بگیرید و بروید قدمی توی پارک بزنید.

پدرم مخالفت کرد. مثل همیشه گفت که کار هایی که می کند به خودش مربوط است و برایش مهم نیست که نظر من یا دیگری چیست. گفت که صلاح کار خودش را خودش میداند و بس....

تا اینجا را که نوشتم، ساعت شد یک.  حالا باید بروم دخترک را از مدرسه بیاورم. آخ نه! باز دروغ گفتم. ببین یعنی تا خط بالا! آنجا که نوشته بودم خودش میداند و بس و بعد سه – چهار تا نقطه گذاشته بودم! اگر بخواهم درست بنویسم باید بگویم که : تا اینجا را که نوشتم، ساعت شده بود یک و چند دقیقه.  و باید یا رئیس را می فرستادم دنبال دخترک یا خودم سریع می رفتم. درست تر این بود که ده دقیقه ی پیش می رفتیم که زیاد معطل نماند. تقصیر حواس پرت ِ من و اتفاقات صبح بود که این همه ذهنم را مشغول نگه داشته... به هر حال من بعد از نوشتن آن خودش میداند و بس رفتم و الان که ساعت سه و هجده دقیقه است توانسته ام برگردم و برای نوشتن ِ  ادامه ی ماجرا ناچارم از ابتدای نوشته را بخوانم که رشته ی کلام خودم را به دست بیاورم. در این مرور باز هم شاید ثانیه هایی را به یاد بیاورم و اضافه کنم.

...

چه حرف ها که به پدرم نزدم. ماجرا به کجا ها که نکشید... فکر می کرد  با  آن حرف ها که گفته ساکت می شوم. مثل بیشتر اوقات یا حتی همیشه ی اوقات که برای احترام به بزرگ تر ها حرف هایمان را توی دل خودمان ادامه میدادیم... اما این بار من سکوت نکردم.

  این بار حرف هایم را توی دلم ادامه ندادم! بلکه صدایم را حتی کمی بلند تر کردم و گفتم که می بینید که من شام و قرص های شب را می دهم. صبحانه و قرص های صبح و تنظیم بقیه ی دارو ها را هم می کنم. اما من صبح می روم و تا هشت شب سر  ِ کار هستم. من روز اینجا نیستم که بتوانم مادرم را به گردش یا خرید ببرم. اما شما هستید و می توانید. این کار در روحیه شان تاثیر خوبی دارد. چرا این کار را نمی کنید؟

 و پدر گفت که تا موقعی که با این لحن صحبت می کنم اصلن به حرف هایم گوش نخواهد داد. با خونسردی ای که مشخص بود برای بی اثر جلوه دادن حرف های من از خود نشان میدهد ،  گفت که حرف مرا از این گوش می شنود و از گوش دیگر به در می کند. ... بعد من کم کم تسلطی را که به رفتارم داشتم از دست دادم.

 دست هایم را بردم جلوی صورتش و برایش دست زدم! ضمن اینکه فر یاد می زدم : آفرین! آفرین .... خیلی خیلی خوب کاری می کنید که حرف های من را نشنیده می گیرید. براوو! آفرین و بلند تر و بلند تر فریاد می زدم...

می گفتم که شما هیچوقت نمی خواهید حرف های من را بشنوید. هیچوقت نمی شنوید.  نظر دیگران هیچوقت برایتان مهم نبوده و صلاح کاری که شما در تمام عمر تان دانسته اید همه ی ما را به این روزی انداخته که می بینید... آنچه که شما صلاح دانسته اید باعث افسردگی مادرم است. بی توجهی های دائمی شما باعث بیماری مادرم است. و اشک هایم سرازیر شده بود و دانه های گرم و درشت اشک هایم صورتم را خیس خیس کرده بود و من همچنان داد  می زدم و پدرم کم کم ساکت شده بود.

 اما حرف های من انگار تمامی نداشت. گفتم مادرم را یک عمر تنها گذاشته اید.  و آن میان نمی دانم چه شده بود که هر دو از روی صندلی هایمان بلند شده بودیم و نمی دانم چه شد که من از شدت عصبانیت صندلی را برداشتم و کوبیدم روی زمین. و پدرم گفت که بر سر او بکوبم و من گفتم که بر سر خودم بکوبم که بمیرم و این روز های مادرم را نبینم. و این حرف را چند بار انگار تکرار کردم.  و های های گریه می کردم.  اما الان به یاد می آورم که آنجا در ابتدای اوج گرفتن فریاد های من و انکار پدرم از اینکه نمی خواهد بشنود یک جا گفت که "شنیدم" ...  و این شنیدم چه پیروزی بزرگی بود برای من.

 

مادرم نگران و ساکت نگا هم می کرد  و آرام در تائید حرف های من  زیر لب می گفت که خسته شده از بس که توی خانه مانده...

بعد تلفن دوباره زنگ زد و خواهرم بود. پدر گوشی را برداشت و به او گفت که خواهرت عصبانی است و  دارد داد و بیداد می کند. من که هنوز عصبانیت ام فرو کش نکرده بود رفتم گوشی را از دستش گرفتم و گفتم که  از بس به حرف هایی که اول آرام می گفتم بی توجهی کردند و گفتند نمی شنوم و گوش نمی دهم و به تو مربوط نیست و اجازه نمی دهم تو برایم تعیین تکلیف کنی و اجازه نمی دهم کسی به کارم دخالت کند و حرف را از این گوش می گیرم و از آن گوش در می کنم ، من به این روز افتادم... و  این تعریف خلاصه ی ماجرا دوباره اشک هایم را راه انداخت.

 خواهرم گفت که خوب کاری کردم که آن حرف ها را به پدرم گفتم. گفت الان هم خوب است که می گویم و می شنوند. بعد گفت  که بروم پیشش. گفتم که نمی توانم. قرار است بروم شرکت و خیلی هم دیرم شده. اصرار کرد. و باز گفتم که مامور دارایی قرار است امروز برود شرکت و باید که زود تر هم می رفتم ...

بعد که گوشی را گذاشتم  سه تا دستمال کاغذی از توی جعبه ای که روی میز بود برداشتم و کشیدم به صورت خیس ام. همان یک ذره آرایش صبحی هم پاک شد و به جلوی آیینه که رسیدم، یک صورت پف آلود داشتم با دو تا چشم درشت ِ سرخ ِ ور قلنبیده و یک نو ک دماغ سرخ.

 

 

 

وقت نداشتم که صبر کنم سرخی ها رنگ ببازند. کرم پودر را برداشتم و یک خروار کرم پودر مالیدم روی نوک دماغم ، زیر چشم هایم و چین میان ابرو هایم و با نوک انگشت سعی کردم پخشش کنم به کناره ها.

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢٠
comment نظرات ()