آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

ده صفحه نوشته ام و توی پری روز رسیده ام به ساعت یک ربع به دو!

امروز از صبح دارم تلاش می کنم که جزئیات دو روز پیش را به خاطر بیاورم اما بدیهی است که به یاد آوردنش ثانیه به ثانیه سخت تر می شود. دیروز هم از هر فرصتی که داشتم برای نوشتن استفاده کردم و نرسیدم. توی دو روز گذشته بیشتر از روزی ۵ صفحه نوشته ام و این نشانه ی خوبیست.از خودم می پرسم چرا؟ و با لبخند موذیانه ای توی دلم به خودم جواب میدهم که چون  سیلویا پلات توی خاطراتش نوشته بود که اگر روزی چهار صفحه بتواند بنویسد نشانه ی خوبیست !!

درباره ی حال و احوال که فکر نکنیم بهتر است. پرونده ی اتمی ایران رفت به راهی که معلوم بود می رود. سه شنبه ی آینده در شورای امنیت درباره ی آن تصمیم گیری میشود.در یادداشت امروز ابراهیم نبوی هم جایی برای لبخند نمانده.

تجمع کوچک و آرام و مدنی زنان در پارک دانشجو به خشونتی ظالمانه کشیده شد.

حال آدم در این شرایط می تواند چطور باشد؟

اما امروز بعد از هزاران سال قرار است برویم تاتر. امیدوارم که مشکلی پیش نیاید. دارم فکر می کنم که آخرین تاتری که رفتیم چه بود؟ کاری از بیضایی. و به صورت وحشتناکی فراموش کرده ام که نامش چه بود؟ کارنامه ی بندار بیدخش؟

...

چقدر خنگ شده ام. چشم هایم را می بندم که بهتر بیاندیشم و صدای دو نفر که توی کوچه داد می زنند بد تر حواسم را پرت می کند. تازه آنقدر نامفهوم تبلیغ خدماتشان را می کنند که من هرچه هم که دقت می کنم باز نمی فهمم چه می گویند. یکی آهن آلات می خرد انگار اما دیگری چیزی را هر ۵ ثانیه یکبار تکرار می کند که بر وزن "برفیه" است اما خوب آدم می فهمد که چون برف نیامده پس او این را نمی گوید. حالا آن صدا ها در کوچه آرام و آرام تر و کم کم ناپدید شدند و من همچنان برای به خاطر آوردن نام بازیگر بسیار بسیار معروفی دارم تلاش می کنم. ای وای چرا یادم نمی آید ؟ اون آدمی که توی نمایش تلویزیونی فاستوس نقش فاستوس را بازی میکرد که بود؟بازیگر هایش اون بود با مهدی هاشمی.

خلاصه اینکه امروز ساعت سه تالار مولوی مرغ دریایی چخوف با کارگردانی عطا صادقی اجرا می شود. فقط امروز و شنبه. ماه ها زحمت کشیده و دو روز اجرا دارد.

ده و بیست و نه دقیقه است. امروز سعی می کنم نوشته ی پریروز را تمام کنم. نمی دانم حوصله ی خواندنش را کسی از خوانندگان این وبلاگ دارد یا نه؟ نمی دانم تمام اش را یکجا بگذارم یا قسمت قسمت اش کنم؟

اگر زحمتی نیست درباره ی سوال ها ی بالا  نظرتان را بنویسید.

باید بروم دنبال دخترک چون امروز ساعت یازده تعطیل می شود.

 

+ کتا ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱۸
comment نظرات ()