آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ثانیه ها

دیروز دست  به تجربه ی تازه ای  زدم. نه برای نوشتن. نه برای خوانده شدن. برای درک ثانیه ثانیه ی روز.

 گاه گاهی به این اندیشیده بودم. اینکه ما هر چه هم که همیشه دفتر خاطراتمان را مرتب و منظم بنویسیم، بازهم قادر نیستیم همه ی ثانیه های روز را یادداشت کنیم. بار ها دلم خواسته بود این کار را انجام دهم. و دیروز شروع کردم به نوشتن ِ دیروز، از لحظه ی بیدار شدن.

سعی کردم هیچ ثانیه ای از قلم نیافتد. فکر کردن درباره ی تک تک ثانیه ها و با دقت ویژه ای نگریستن به تک تک آنها، اعتبار خاص و لذت بخشی برای آنها به ارمغان آورد. اینکه حس می کنیم به همین دلیل ساده، هیچ لحظه ای سر سری و بیهوده نیست. در اینگونه نگاه کردن، حس می کنم که برگی هم که موقع راه رفتن توی پیاده رو زیر پایم رفته چه قدر مهم است چون باید به خاطر بسپارم اش و بنویسم اش.

خلاصه اینکه دیروز کلی نوشتم و نوشتم و چند صفحه گذشت و دیدم که ساعت ها چقدر حرف برای گفتن دارند. اما حاصل آن همه نوشته، تا نیمه ی روز هم نرسیده. جایی حدود ساعت ده صبح مانده. بنا بر این امروز هم می خواهم روی همان ثانیه های دیروز کار کنم. گرچه که روز پر کاری هم نبود. حاصل این تلاش را همین یکی دوروزه توی همین وبلاگ می آورم.


و همراه با یک شاخه گل میموزا، هشتم مارس مبارک.

 

 

+ کتا ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱٧
comment نظرات ()