آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

من و سکوت و فکر و صفحه ی سپید و آرامشی که سخت در تلاش است از ثانیه ها نهایت لذت را ببرد.

نگران مادرم هستم. دلم می خواهد یک جا - نمیدانم کجا- توی یک دفتر چه شاید روز به روز شرح احوالش را مخلوط با خاطراتی که از او دارم بنویسم. دلم می خواهد گریه کنم. نمی دانم کجا.

صبح ها برایش لقمه درست می کنم. لقمه هایی کوچک به اندازه ی دهان گنجشک ها. گاهی خودش می گذارد توی دهانش. گاهی نمی گذارد. من می گذارم توی دهانش. چای اش را هم مثل گنجشک ها می خورد.

حال جسمی این هفته اش از هفته ی پیش بهتر است. حال تهوع ندارد. اما نیم ساعت قبل از غذا بهش قرص ضد تهوع می دهم. نمی دانم اگر قرص را نخورد باز هم حالش به هم می خورد یا نه.

این هفته که از نظر جسمی از هفته ی پیش بهتر است اما از نظر روحی بد تر است. زمان را گم می کند. خواب بعد از ظهر را با خواب شب اشتباه می گیرد. شب را با صبح. می برمش پشت پنجره که مشرف به پارک است. آسمان را نشانش می دهم و میگویم که ستاره ها را نگاه کند و شب را به خاطر بیاورد. به خاطر بیاورد به خاطر بیاورد. می بوسم اش اما دلم می خواهد گریه کنم.

... 

حمید از کارگاه زنگ زد. یک سری اندازه های تکمیلی برای اجرای پله ها می خواهند. باید زود اندازه ها را بدهم.

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱۳
comment نظرات ()