آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

مادرم گندم درون آب می ریزد

پنجره بر آفتاب گرمی آور می گشاید،

خانه می روبد

تا شب نوروز

خرمی در خانه ی ما پا گذارد

 

زندگی برکت پذیری با شگون خویش

بشکفد در ما و سر سبزی بر آرد

 

ای بهار ای میهمان ِ دیر آینده!

کم کمک این خانه آماده ست

تک درخت ِ خانه ی همسایه ی ما هم

برگ های تازه ای داده ست...

 

گاهگاهی هم

همره پرواز ابری در گذار باد

بوی عطر نارس گل های وحشی را

در نفس پیچیده ام آزاد

 

این همه می گویدم هرشب

این همه می گویدم هر روز

 

باز می آید بهار رفته از خانه

باز می آید بهار روشنی افروز

 

سياوش کسرايی

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱٠
comment نظرات ()