آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

در جدال با روز

بیهوده دست و پا می زنم .

 برای غرق نشدن

                        و به ساحل شب رسیدن.

... 

خیال کن یک روز شنا نکنی،

سوی ساحل شب را گم کنی.

به تکه چوبی آویخته شوی و نخواهی بدانی به کجا می رسی.

... که را چه می شود؟

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٧
comment نظرات ()