آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

اینجا (شرکت) که می آیم تمرکز برای فکر کردن ندارم. توی خانه هم دیگر تمرکز ندارم. مادرم روز به روز ضعیف تر و نحیف تر می شود و این جای هیچ فکری باقی نگذاشته.

 

میان توانستن و نتوانستن یک قدم فاصله بیشتر نیست. اما قدم ات موقع برداشتن انگار تبدیل به سنگ می شود. من می توانم به او کمک کنم. درست به همان اندازه که کاری از دستم بر نمی آید... من می توانم حد اقل کمی برای حالش مفید باشم اما سدی راهم را بسته!

شده سدی که راهت را می بندد سد عزیزی باشد ؟ شاید عزیز کلمه ی مناسبی نباشد. شاید کلمه ی محترم مناسب تر از عزیز باشد و حتی دنبال کلمه ی مناسب تری هم بشود گشت. کلمه ای که از کسی حکایت کند که تو مجبوری احترامش را حفظ کنی. و نام او پدر باشد.

پدرم سد انجام خیلی از کار هایی است که می توانم برای مادرم انجام دهم. او می خواهد همچنان خود را مدبر و مستحکم نشان دهد. و باور نکند که آدمی ممکن است وقتی به بالای هشتاد سالگی می رسد در بعضی موارد ناتوان باشد و نیاز به کمک داشته باشد. او نمی تواند پرستاری مناسبی از مادرم در تمام طول روز داشته باشد و با بد اخلاقی حاضر نیست در این باره کمک کسی را هم قبول کند.

چه باید بکنم؟ ضرب در صد. ضرب در هزار...

 

 

+ کتا ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٦
comment نظرات ()