آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

گیر ِ کارهایی افتاده ام که اصلن دوستشان ندارم. سال ها تلاش کرده ام از آنها کناره بگیرم. فکر هایم را بکلی از آنها منحرف کرده ام. خودم را در اختیار خودم آورده ام. حضورم را برایشان (پیش خودم !)بصورت افتخاری در آورده ام. اما رهایم نمی کنند.

امروز وحید آمده یقه ی من را گرفته که بیا بنشین فرم های سازمان برنامه ریزی و بودجه ی شرکت را پر کن. الان رفته روان نویس مشکی بخرد و بیاید و من را بنشاند سر کار....همه ی غصه های دنیا ریخته روی دلم. بار ِ قبل که سال هشتاد بود برای پر کردن این فرم ها بیچاره شدم.

نمی خواستم دوباره وارد این بازی شوم. گفته بودم روی من حساب نکنید. چرا نمی فهمند؟ برای من اخذ درجه بندی از سازمان برنامه برای شرکت هیچ ارزشی ندارد. حقوق بگیر و منشی و نوکر شرکت هم نیستم. می خواهم استعفا بدهم. اما تا آخر عمرم باید تحمل کنم.

حالا با فاز دو کردن نقشه ها و کنترل کار نقشه کش ها يک جوری کنار می آيم اما مسوليت کار های اداری ِ اينطوری را نمی توانم نمی توانم نمی توانم دوست ندارم !!! آخه به کی بگم؟؟؟؟

خدا کند خود رئیس زود تر بیاید. او هم با آن هم گرفتاری که برای خودش می تراشد هزار نفر نوکر احتیاج دارد که به کار هایش برسند.

وحید برگشت. در رابرایش باز کردم. حالا نشسته توی آن یکی اتاق منتظر من. ... باید بروم.

 

+ کتا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۳
comment نظرات ()