آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

....اَه !

یک عالمه چیز نوشته بودم دستم خورد به کلید back ماوس و همه اش پرید.

نوشته بودم که

دیروز پیش از ظهر خواهرم زنگ زد و گفت که حال مادرم خوب نیست. یک ربع به دوازده رسیدم خانه. مادرم روی تخت بود با رنگی مثل گچ. تهوع داشت. بلندش کردم.لباس پوشاندم و دوازده و ربع رفتیم بیمارستان. تا ساعت شش عصر آنجا زیر سِرُم بود. اینکه با چه بدبختی ای دکترش را پیدا کردیم که ویزیتش کند بماند. اینکه تشخیص و تجویزش چه بود هم بماند. اما دیروز بعد از ظهر توی اورژانس بیمارستان یکی دو صفحه به یاد وبلاگم نوشته ام که اگر فرصت کنم تا ظهر تایپش کنم،‌ می آورمش پی نوشت این یادداشت.

هنوز سری به سایت های خبری نزده ام. بروم ببینم دنیا چه خبر است...


به قول معروف پی نوشت ِ یک اینکه  

انقدر فکر هایم قر و قاطی است که می توانم بنویسم:

 

سنگ و چراغ و دودکش....

بدون اینکه از این نوشته منظور خاصی داشته باشم. گیج و نادانم. توی کار های خودم مانده ام. و فکر میکنم همه تا حدودی همینطور اند منتها به روی خودشان نمی آورند.

یعنس کسی پیدا می شود که آگاه و دانا باشد و بر کار های خودش آنقدر مسلط باشد که با اطمینان کامل و وقوف به درست بودن آنها انجامشان دهد؟

چقدر بی حواس شده ام...امروز از پله های شرکت که بالا آمدم ممد آقا توی پاگرد بالایی منتظر بود و پشت در مانده بود و حواسم پرت شد و احوال قمری ای که یک هفته ایست از پشت شیشه ی راه پله دیده می شود که توی لانه اش فرو رفته را نپرسیده ام... 


 و پی نوشت دو اینکه امروز اون نوشته ی بیمارستانی رو نرسیدم تایپ کنم. شایدم از صرافتش افتادم. نمی دونم. (من تا حالاننوشته بودم صرافت. درسته؟‌ هم خانواده ی چه کلمه هاییه؟ اصلن یعنی چی؟!)

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢
comment نظرات ()