آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

نه اینکه نوشتنم نیاید اما حسم طوری شده که انگار دلم راضی به وبلاگ نویسی نیست. شناور و بی وزن میان حقیقت و مجاز، هر نیستی انگار هست می شود و هر هستی نیست. میدانم! اینطور نگاه کردن درست نیست. اما برای دیدن از دیگر زوایا باید شرایطی محیا باشد. میدانم! آن شرایط را هم خود آدم باید برای خودش فراهم کند. اما... آنقدر زیادند بهانه های دلتنگ شدن که مثلن این خورشید و کودک پس فردا و کفتر آن هفته هم دیگر کاری از دستشان بر نمی آید. انگشت هایم می خواهند بروند مرخصی. من از برنامه ی گذران تعطیلاتشان خبری ندارم. از تقدیری که در سکوت ما را دنبال میکند هم خبری ندارم. شاید نقش سخنگو را دارم. نقش کسی که به دیگران خبر هایی از درون میدهد. اینطور است. بله! همیشه اینطور بوده است.

چند ثانیه نمی نویسم. نفس عمیق و آرامی می کشم. بعد باز دست هایم آرام روی کلید ها می مانند. اینطوری: انگشت اشاره ی دست راست روی حرف ت، انگشت میانی روی حرف ه، انگشت انگشتر روی حرف خ، انگشت کوچک روی حرف گ، اشاره ی دست چپ روی حرف ل، میانی روی حرف ق،انگشت انگشتر روی حرف  ث و انگشت کوچک دست چپ روی حرف ش. دو تا شست ها هم روی این کلید دراز فاصله ها. همین!

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢۳
comment نظرات ()