آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

هوای روزگار بد جوری گرفته است.گونه ای از بلاتکلیفی بد. و دلم میخواهد بار ها این کلمه ی بد را تکرار کنم.

نوشتن خاطرات و حال و هوای دل و روزگار به نظر تکرار مکررات می رسد. من مکررن نگرانم. مکررن چشمم به دنبال آینده ی درخشانی در کشورم در مقابل چشم های آینده ی دخترم می گردد و از بس که هوای این روز های ما غرق در چیزی شبیه دود یا مه یا ابر است هیچ چشم اندازی از آینده پیدا نیست.

عباس معروفی متن زیبایی در این باره نوشته.حرفی که حرف دل خیلی از ماست. خیلی های دیگری هم هستند که حرف دل ما را با کلمه های خوبشان بیان می کنند اما نه در جهانیم انگار ما نه در ایران که صدای حرف هایمان را هیچ گوشی نمی شنود . همه ی تریبون ها در اختیار دیگران است. و  بلندگوی تریبون ما آهسته تنها در گوش خودمان تکرار می شود.

اینکه ما از جنگ گریزانیم. اینکه به دنبال آرامشیم. اینکه نشستن کودکان مان پشت میز های مدارس برای نسل ما ارزشمند تر است جان باختنشان در راه رسیدن به انرژی هسته ای...

 

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱۸
comment نظرات ()