آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مادر و دختر

سه قاشق غذاخوری روغن. یکی این دو تا این سه تا.

(تا اومدم توی صفحه ی مدیریت پیام ها دخترم زنگ زد.) داره غذا می پزه. روغنو ریخته توی قابلمه. پیازم ریخته توش. داره هم میزنه صداشو میشنوم...

- زرد چوبه نمی زنی؟  

- نه!

- نمک کجاس؟

- کابینت بغل گاز .دست چپ

- توی اون کاسه؟

- آره

- چه قد نمک بزنم؟

- نصف قاشق مربا خوری

-بابایی نیان بگن تو چیکار داری به این کارا ؟ تو که تجربه نداری...

- بگو خب باید تجربه پیدا کنم دیگه...بگو مامانم گفت

-اونوقت دعوا ها سر تو خالی میشه.

-عب نداره...

-دیدی یه تلفنایی اومده دوربین داره؟

-نه

-کاش میدیدمت

-آب جوش بریزم یا آب شیر؟

-...

- آب جوش بریزم یا آب شیر؟

-آب شیر

...

(کاش   شمام صدا شو میشنیدین)

 

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱
comment نظرات ()