آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
«باغچه بیلی» توی کوچه داد می زند، من از اندیشه هایم فرار می کنم ...و زمستان، بی صدا می گذرد
...
نگاه از تلخی حقیقت
می گردانم به دیگر سوی...
:
صدای برخورد قطره های باران
با شیشه ی پنجره
...
من تصمیم به سکوت نگرفته ام
این خواسته ی سکوت است
...
و شعر هم می تواند گاه
بنشیند کنار آدم
دست روی شانه ات بگذارد
بی سخنی
...
امروز فکر هایم اینطوری ها هستند. شاید توی سرم جایگاه گرم و نرم تری داشته باشند تا روی این صفحه ی سپید و سرد.