آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

نگاه !

 

«باغچه بیلی» توی کوچه داد می زند، من از اندیشه هایم فرار می کنم ...و زمستان، بی صدا می گذرد

...

 نگاه از تلخی حقیقت

می گردانم به دیگر سوی...

:

صدای برخورد قطره های باران

با شیشه ی پنجره

...

من تصمیم  به سکوت نگرفته ام

این خواسته ی سکوت است

...

و شعر هم می تواند گاه

 بنشیند کنار آدم

 دست روی شانه ات بگذارد

 بی سخنی

...

امروز فکر هایم اینطوری ها هستند. شاید توی سرم جایگاه گرم و نرم تری داشته باشند تا روی این صفحه ی سپید و سرد.

 

+ کتا ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
comment نظرات ()