آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اين نوشته هم بماند يادگار که ....

 

 

ساعت یک و هشت دقیقه ی بعد از ظهر پنجشنبه.

 

آمده ام شرکت. تنها یی و بیکاری. خب البته دوتا تلفن نسبتن مهم  هم جواب دادم. کمی وبگردی کردم. اخبار بی بی سی و سایت روز را خواندم و بعدش تصمیم گرفتم بزنم به بی خیالی. جز این چه می توانیم بکنیم مگر؟ 

 

حوصله ی نوشتن هم ندارم.

اول می روم یک قرص سرما خوردگی می خورم که شاید این فین فین لعنتی بهتر شود.  بعدش کتاب می خوانم.یادداشت هایی از کی یرکه گور را همراه دارم:

 

 پاره ابر هایی یافته بودم که خبر از توفانی هولناک می دادند، می توانستم با اطمینان خاطر پیش بینی کنم که این توفان بنیان کن خواهد رسید، اما دریغا، چه از دستم بر می آمد؟ من جز رهگذری نبوده ام و نیستم!

 

  بعدش نهار می خورم. بعدش می روم دنبال دخترک. بعدش شاید با هم برویم کاموا و میل بافتنی برایش بخریم. شاید هم بگوید برو یک جای دیگر و من ِ خنگ هم بی اینکه فکر کنم که کجا می روم و چه می کنم به حرفش گوش بدهم. مثل دفعه ی قبل که تصادف شد !!

 

 

 

 

+ کتا ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱۳
comment نظرات ()