آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از دست خودم

 

دیگر فکرهایم کلمه نمی‌شوند. همینطور فکر می‌مانند. انگار که یخ زده باشند، انگار که ماتشان برده باشد، انگار که مجسمه باشند.


با این حال، من هنوز می‌نشینم و فکر می‌کنم. با این تفاوت که نمی‌توانم بگویم به چه.
به یک سری چیز که از کلمه شدن پرهیز دارند. یک سری امید که از اینکه توی دل آدم پرورانده شوند، پرهیز دارند. یک سری برنامه که حتی از فکر اجرایی شدن هم پرهیز دارند. یک سری تصمیم که از گرفته شدن پرهیز دارند.

حس میکنم مثل صحنه‌ای از فیلمی شده‌ام که متوقف مانده تا دوباره دگمه اجرا زده شود و راه بیافتد. اما تماشاچی‌اش دیگر به تماشایش ننشسته. بلند شده، رفته.


یکی باید مرا از دست خودم نجات دهد.

+ کتا ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٠
comment نظرات ()