آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چی داره به سرمون میاد؟



از دیشب تا به حال هم صدای گریه و زاری زن عمویم توی گوشم است و رهایم نمیکند. دیشب زنگ زد و گفت : " صد تومن داری بهم قرض بدی؟ " ... صد تومن؟ آخه صد تومن؟
این چه وضع روزگاره؟ زن عموم بازنشسته وزارت راهه. خونه داره و مستاجر نیست و خوشبختانه نباید اجاره خونه بده. اما باید انقدر بی پول بشه؟ که زنگ بزنه به برادر زاده شوهرش و گریه کنون تقاضای پول کنه و بگه چند روزه که هیچی پول نداره و هیچی ندارن بخورن؟ تف به این زندگی.

از اون طرف همون دوست حمید که عمل داشت و بعد از عملش چند روز خونه ما بود میگفت شش ماهه حقوقشون رو ندادن. اونم بازنسشته س و یک عمر کتابدار و استاد دانشگاه و رئیس کتابخانه های بزرگ این مملکت بوده.


+ کتا ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٩
comment نظرات ()