آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

امروز از صبح برف میبارد. سرما خورده ام.

 آپارتمان دوم فروش رفت پس روز خوبی است.

 از صبح چند تا داستان خوانده ام. چند تکه یادداشت هم نوشته ام. نمیدانم چرا هوس نمی کنم داستان های نیمه تمام ام را دوباره بخوانم که بلکه تمامشان کنم. چند تا به نظر خودم تمام شده هم دارم که باز هم هوس نمیکنم که دوباره بخوانمشان. زوری که نیست. باید هوس کنم که بروم سراغشان. گلویم می سوزد و فکرکنم تب هم داشته باشم.

شرکت هستم و مشغول چک کردن نقشه ها و جواب دادن به سوال های کار آموز ها. و جواب دادن به تلفن ها . کار آموز شماره ی یک خنگ است. شماره ی دو با هوش تر است. شماره ی یک هی صدایم می کند و سوال های تکراری می پرسد. فکر کنم همه ی نقشه هایی را که کشیده باید خودم دوباره بکشم که اشتباه نکرده باشد. باید عذر این طفلکی را بخواهیم. راستی چند ماه است که اینجاست؟ و چه کار سختی باید باشد خواستن عذر کسی. لابد امید دارد استخدامش کنیم . اما کار کردنش با اینهمه اشتباه و دست پاچگی و بی حواسی و خنگ بازی بجرز ضرر چیزی ندارد. اینکاره نیست.  دومی را فکر کنم استخدامش کنیم.

 انقدر وقتم را گرفتند که ساعت یک شد انگار... هان؟ ساعت کامپیوتر من که هفت دقیقه به یک مانده این اینتر نت لعنتی چرا قطع شد؟ حالا باید متن ام را کپی کنم دوباره بگیرم ببینم وصل می شوم یانه.

ببار برف. تو همینجور ببار. کاری به این کار ها نداشته باش.

 

 

+ کتا ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٩
comment نظرات ()