آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از مهر تا الان

از پست قبلی خیلی گذشته. اوووه! نهم مهر بود. حالا بیست و ششم آبان است. نمی‌دانم چرا دیگر توی این وبلاگ دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. شاید چون یک عده زیادی از خواننده‌ها، در دنیای واقعی هم می‌شناسندم و از احوال هم خبر داریم. شاید چون به همین دلیل نمی‌توانم مثل سابق آنچه توی دلم هست را اینجا بریزم بیرون. شاید چون نوین هم بزرگ شده و حق دارد بگوید درباره‌اش اینجا ننویسم.

از مهر تا الان، من و نوین یک سفر به گیلان داشتیم که مهم ترین دستاوردش برای من رانندگی در جاده بود! سفر خوشی بود همراه دوستان، رشت، انزلی، زیباکنار، لاهیجان. از بقیه دستاورد ها میتوان به برگ به لیمو، زیتون و روغن زیتون و بادام زمینی آستانه اشاره کرد!

از مهر تا الان نتایج پردیس‌های بین‌الملل اعلام شد. و نوین الان دانشجوی پردیس دانشگاه علوم پزشکی ایران شده و از ترم بهمن می‌رود سر کلاس. کلاسهای دروس علوم پایه فردیس کرج برگزار خواهد شد و بعد از آن، به تهران منتقل می‌شود. یعنی دیگر نمی‌رود مشهد. ضمنا یعنی آن دو میلیونی که دادیم به دانشگاه آزاد مشهد را نمی‌توانیم پس بگیریم.

از مهر تا الان، نازنین ترین دوست حمید دچار سرطان شده و عمل کرده و بعد از عمل چند روزی خانه ما بوده تا کمی ضعفش برطرف شود.

از مهر تا الان چین خوردگی پشت شبکیه چشم چپ عمه‌ام خونریزی کرده و حالا از نوشهر آمده خانه ما. عمه‌ام هشتاد و دو ساله است. دیروز رفتیم دکتر و عکسبرداری، امروز رفتیم بیمه آتیه سازان و فردا یک تزریق داخل چشم دارد. همسرش، در نوشهر، توی سی‌سی‌یو بستری‌ست و حالش چنان بد است که هر لحظه منتظر خبر بدی‌ست.

+ کتا ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٦
comment نظرات ()