آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

با خوشحالی تمام!

روز شنبه از یکی از اولیای دانش جویان که خیلی سفت و سخت پیگیر موضوع ثبت نام بود شماره تلفن گرفتیم که بتوانیم ازش خبر بگیریم که کار به کجا کشید. اسمش آقای سین بود. آقای سین همانروز رفت ساختمان مرکزی دانشگاه آزاد، که اعتراضات را به گوششان برساند. شب که بهش زنگ زدیم، گفت جای امیدواری هست و قرار شد صبح یکشنبه ساعت هشت برویم دانشگاه.
صبح یکشنبه رفتیم و دیدیم غیر از یک نفر، هیچکدام از ثبت نام نشده ها نیستند. از او پرسیدم خبری دارد؟ که نداشت. بعد دوباره زنگ زدیم به آقای سین. آقای سین همجنان مشغول اعتراض در دفتر ریاست بود. گفت برویم آن ساختمان و برویم طبقه سوم. یک تاکسی گرفتیم و راه افتادیم. خیلی هم راه، دور بود. وقتی رسیدیم و خودمان را به طبقه سوم رساندیم، باز هم کسی آنجا نبود. بناچار دوباره با آقای سین تماس گرفتیم. این بار آقای سین گفت :" بلند شوید با خوشحالی تمام بیایید، خود محوطه دانشگاه و دانشکده های فنی. که مشکل حل شده و دارند ثبت نام می‌کنند. رفتیم آنجا و این بار مدارک را گرفتند و پول را گرفتند و بالاخره ثبت نام، انجام شد.
حالا دخترمان دانشجوی مشهد شده. باید برایش فکر خانه و زندگی باشیم. خودش دلش میخواهد زود انتقالی بگیرد و برگردد تهران. من بی میل نیستم تجربه زندگی مستقل دوران دانشجویی را هم داشته باشد. خدا را چه دیدید؟ شاید هم اینطور زندگی را دوست داشت و دوام آورد.

+ کتا ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱
comment نظرات ()