آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

الان مشهد هستیم. توی هتل سلام. ساعت هشت صبح است. من حاضر و آماده نشسته ام منتظر دیگران تا برویم صبحانه و بعد دانشگاه ببینیم چه خبر است. اینجا اینترنت دارد اما نمیدانم چرا فیلتر شکن با مشکل مواجه است. دیروز تا از تهران خارج شدیم ساعت حدود دوی بعد از ظهر بود. حدود دوازده و نیم شب هم رسیدیم مشهد اما تا بعد از گیج و ویج خوردن های زیاد، هتلمان را پیدا کردیم، ساعت از دوی صبح هم گذشته بود و تا خوابیدیم، از دو و نیم هم گذشته بود.
حمید سردرد دارد و سوماتریپتان خورده و از اتاق، صدای خر و پف‌اش می‌آید. نوین دارد دست و صورت می‌شوید.

+ کتا ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳٠
comment نظرات ()