آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ما خارج ندیده ها- پرین

پنج روز دیگر بر می‌گردیم تهران. امروز صبح هم با دایی و افا خانم رفتیم از چند مغازه بزرگ لباس فروشی که فروشگاه‌های خود کارخانه‌هاست، خرید کردیم. گمان کنم در تمام عمرم انقدر که در این سفر خرید کردم، خرید نکرده بودم. امیدوارم اضافه بار نداشته باشیم. پول زیادی همراه نداشتیم. اما اینجا توی حراج ها و آوت‌لت ها انقدر قیمتها به نسبت تهران خوب است که آدم بد جوری وسوسه می‌شود. مثلا امروز یک جفت کفش تابستانی خریدم که قیمت اصلی اش پنجاه یورو بوده. بار اول حراج خورده سی و پنج یورو و بار دوم بیست و پنج یورو و الان من خریدم پانزده یورو. خب غیر ممکن است این را آدم به چنین قیمتی در تهران پیدا کند.

 پاراگراف بالا را که نوشتم، بعدش رفتیم بیرون. اینجا یک دهاتی است به نام پرین. کنار دریاچه کیمزه است، در جنوب آلمان. جای بسیار زیبا و آرامیست. اما اشکال بزرگش برای من اینست که اینترنت اینجا آنتن نمی‌دهد. توی خانه که اصلا دسترسی به نت نداریم. توی خود خیابانهای دهاتشان هم انقدر سرعت پایین و ضعیف است که عملا هیچکاری نمی‌شود کرد. کلی هم پول بی زبان دادیم که این مدت که اینجا هستیم بدون اینترنت نمانیم. یک چیزی حدود پنجاه یورو. حالا خوب شد یکی از دوستان این استیکی که سیم کارت باید برود تویش که بتواند به اینترنت وصل شود را داشت وگرنه باید آن را هم می‌خریدیم سی یورو. اما در واقع انگار نه انگار که ما اینترنت داریم.
الان پنجشنبه است و ساعت به وقت تهران یک ربع به ده شب است. اما اینجا هنوز هوا روشن است و خورشید هم هنوز غروب نکرده. در واقع ساعت هفت و ربع عصر است. من و افا خانم توی تراس خانه نشسته ایم. هوا خوب است. افا خانم کتاب می‌خواند و من اینها را توی ورد تایپ می‌کنم. نوین نمی‌دانم کجاست. فقط یکی دو دقیقه پیش آمد از من خودکار گرفت و دوباره رفت. این یعنی یک جایی دارد یک چیزی می‌نویسد. دایی هم نمی‌دانم کجا هستند.
اینجا نه اینترنت هست و نه کانالهایی که ما توی تلویزیون تماشا می‌کنیم. اینجا فقط  چندتایی آدم است وتعدادی گاو و اندکی اسب و دشت های سبز وسیعی که گاو‌ها تویش می‌چرند. آسمان آبی هم هست. هوای تمیز هم هست اما هوا بوی پهن می‌دهد. شب ها هم آسمان پر از ستاره است. تلوزیون و ماهواره دارند. اما فقط کانالهای آلمانی زبان را تماشا می‌کنند. اینطور است که آدم باید سرش را با قدم زدن و تماشای گاوها گرم کند.
ساعت شش عصر ناقوس های کلیساها شروع به زنگ زدن می‌کنند. حالا زنگ نزن کی زنگ بزن! این یعنی مردم را فرا می‌خواند به اینکه بروند کلیسا دعا کنند. مغازه ها هم همه ساعت شش الی شش و نیم می‌بندند. بجز میخانه ها و رستورانها. من و نوین دیروز موقع غروب رفتیم که هم کمی قدم بزنیم و هم اگر توی شهر یک کافه ای چیزی پیدا کنیم که اینترنت داشته باشد، یک کمی ببینیم توی اینترنت چه خبر است اما از چند جا که پرسیدیم، هیچکدام انگار با این پدیده که می‌شود توی کافه اینترنت بی‌سیم داشت که مشتری ها بتوانند با لپتاپشان بروند و بنشینند و از اینترنت بیسیم استفاده کنند آشنا نبود. شهرشان از وقتی هوا تاریک می‌شود عین شهر مرده‌هاست. همه جا تاریک و بسته. خیابانها خالی، مردمانی که زبان ما را نمی‌فهمند و غریب نگاهت می‌کنند. این شد که یاد آهنگ کوچه ها تاریکن دکونا بسته‌ن افتادیم و با صدای بلند برای خودمان توی کوچه‌ها خواندیم...
الان ساعت شده هفت و نیم. خورشید دارد غروب می‌کند. غروب های اینجا زیباست. بروم خورشید را تماشا کنم.

+ کتا ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٤
comment نظرات ()