آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ما خارج ندیده ها - آمبرگ

الان چند روز است که آمبرگ هستیم. اینجا خانه پسرداییم است. پسرداییم پزشک است. جراح ارتوپد است و در بخش حوادث و تصادفات و اورژانس کار میکند. امروز نوین را با خودش برده بیمارستان که نوین محیط را ببیند و کار در بیمارستان را بصورت یک کارآموز تجربه کند. اگر خوشش بیاید، فردا و پس فردا هم به همین کار ادامه خواهد داد. چون پسرداییم معتقد است با یک روز نمیتواند درک درستی از ماجرا داشته باشد.

این روزها اینجا کمی هوا سرد شده. البته هنوز وسایل گرم کننده در خانه روشن نیست. لحافهای خوبی دارند که آدم دلش نمیخواهد از زیرشان بیرون بیاید. کاش میشد از این لحافها میخریدم با خودم میبردم.
پسرداییم یک همسر آلمانی دارد که او هم پزشک است اما یکی پس از دیگری چهارتا بچه به دنیا آورده و برای نگهداری از فرزندان، دیگر سرکار نرفته. بزرگترین این بچه ها ساسان، حدود یازده ساله است و کوچکترینشان لیلا سه ساله.
دلم میخواست میشد جاهای بیشتری برویم. الان دو هفته است که آمده ایم و خوب هم گشته ایم. اول وین بودیم. بعد رفتیم گراتس. بعد رفتیم ونیر و دوباره برگشتیم گراتس. دوشنبه گذشته هم توی گراتس کمی خرید کردیم. سه‌شنبه پیش راه افتادیم سمت آلمان. اول رفتیم خانه داییم که کنار دریاچه کیمزه است. اطراف روزنهایم. جایی به نام پرین.
چهارشنبه در مونیخ به دیدار چندتا از دوستان رفتیم و گردش کوچکی در شهر داشتیم و پنجشنبه راه افتادیم به سوی اینجایی که الان هستیم. الان دارم حساب میکنم جمعه-شنبه-یکشنبه-دوشنبه و امروز سه‌شنبه؟ خیلی زیاد است که اینجاییم انگار!
دلم میخواست میشد دانمارک و سوئد هم میرفتیم به دیدار دوستان نارنینی که داریم، اما حساب کردیم دیدیم پول بلیط به نسبت برایمان گران در می‌آید و از توان مان خارج است.
با این حساب جمعه برمیگردیم پرین و ده روز آخر را همان حوالی خواهیم ماند. شاید از آنجا سری هم به سالزبورگ بزنیم. نمیدانم.
دیروز من و نوین ساعت یازده صبح از خانه بیرون رفتیم به قصد قدم زدن در شهر و خرید کردن و شش عصر برگشتیم. وقتی خودمان دو تایی هستیم خیلی خوش میگذرد. آدم احساس نمیکند که مزاحم کسی شده یا کسی این حس را میکند که دارد وقت نازنینش را با ما تلف میکند که مثلاَ میتواند به جایش کارهای خیلی واجب تری انجام دهد!
دوتایی توی شهر چرخیدیم. وارد همه مغازه هایی که حراج بود شدیم. کوچه پس کوچه ها را گشتیم، بستنی خوردیم، از مردم و در و دیوار شهر عکس انداختیم، گم شدیم، پیدا شدیم، از درخت آلو چیدیم، نَشُسته خوردیم، و آخرش خسته و کوفته برگشتیم خانه. همه نگران شده بودند که گم شده باشیم ! اما خب نگرانی بی موردی بود چون اگر گم واقعی میشدیم میتوانستیم تلفن کنیم. در صورتی که اینکار را نکردیم.
حالا ساعت حدود یک بعد از ظهر اینجاست. به وقت تهران میشود سه و نیم بعد از ظهر. تا حدود پنج عصر که نوین می‌آید باید صبر کنم ببینم نظرش درباره روزی که در بیمارستان گذرانده چیست.
چقدر زیاد نوشتم! الان هنوز باز هم میتوانم بنویسم. اما فکر کنم مخاطب حوصله خواندن نداشته باشد. فکر کنم همینها را هم زیادی نوشتم. اما خب بعد از چند روز موقعیت خوبی برای نوشتن پیدا کردم.

+ کتا ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment نظرات ()