آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ما خارج ندیده ها - ونیز

صبح زود بیدار شده بودم. موقعی که خورشید داشت بالا می آمد. یک مقدار برای اینجا نوشتم. از صدای پرنده ها، از حال و هوای اینجا، از اینکه اینجا مثل شمال خودمان است اما در شصت سال پیش. موقعی که هنوز خراب و آلوده نشده بود.
اما چون سیگنال نداشتیم، توی ورد نوشته بودم و اشتباهی ذخیره اش نکردم.
همه پرید.
از ونیز گردی شبانه هم نوشته بودم.
ما توی یک جزیره هستیم نزدیکی ونیز.
حالا بعد باز بیشتر مینویسم. الان گفتند برویم صبحانه

+ کتا ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٧
comment نظرات ()