آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

ما خارج ندیده ها- وین

در خانه میزبانی نشسته ام که من را غرق محبت کرده. خوشبختی یعنی همین.

وین برای من مثل خواب و خیال است.

دیشب میزبان، ما را به گشتی شبانه در مرکز شهر برد. هنوز هم انگار شک دارم که خواب بودم یا بیدار! در درجه اول، فضاهای شهری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش ابهت دارد و این ابهت، خاص خودش است. هویت دارد. بی‌نهایت زیباست، اما این شهر علاوه بر خصوصیات یک شهر زیبا، انگار مهر و محبت دارد، میهمان نواز است. برای نوازش، پر از نور و رنگ و موسیقی و شعور است. انگار در بزم شبانه‌اش، دست میهمان را گرفته و می‌گوید "برقص!"

الان هفت و بیست دقیقه صبح است. حدود یک ساعت است که بیدارم. شب پیش از سفر را تا صبح بیدار بودم. شب گذشته هم حدود پنج ساعت خوابیدم. اما بسیار سرحال و پر انرژی هستم. سال‌هاست بیرون از تهران نفس نکشیده بودم. شاید به دلیل تمیزی هوا باشد.

+ کتا ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٤
comment نظرات ()