آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بله! دلم برایش تنگ می‌شود

دروغ چرا؟ یک کم دلشوره دارم. بقول مادرم بی حرفِ پیش (!) چهل و هشت ساعت دیگر این‌موقع وین هستیم. دارم چمدان می‌بندم. چمدانم پر شده از آجیل و زرشک و زعفران و البته کمی هم لباس !
هم تابستانی هم پاییزه. آدم چه میداند هوای آنجا ظرف یکماه آینده چطوری است.
یک چمدان کوچکتر هم هست که نمیدانم تویش چی بگذارم! خواستم وسایل شخصی و بهداشتی و هوله و اینطور چیزها بگذارم اما انگار نباید توی کیفی که می‌بریم توی هواپیما عطر و اسپری و اینجور چیزها باشد. هوله درست است یا حوله یا هر دو؟
به حمید گفتم اگر می‌شود فردا را نرود سرکار. گفت نمی‌شود. کار زیاد دارد. تازه فردا قرار است باز برود دماوند. گفتم به هر حال اگر هواپیمای ما افتاد یا اگر وقتی ما نیستیم تهران زلزله شد، یک روز کمتر همدیگر را دیده‌ایم و حیف است! اما انگار کاری نمی‌شد کرد.
توی عمر بیست و یک ساله‌ای که داریم کنار هم زندگی می‌کنیم، طولانی ترین دورانی که از هم دور بوده‌ایم، یک هفته از تعطیلات عید بود که همراه مادر و پدرم و نوین رفتیم کرمان و بم ولی حمید نیامد. قبل از زلزله بم بود. آن موقع پدر حمید سرطان داشتند و حالشان خیلی بد بود. او مشغول پرستاری از پدرش بود. من هم چند ماه بود که درگیر کارهای پایان نامه‌ام بودم. نوین هفت ساله بود. کلاس اول دبستان بود.خیلی وقت پیش بود. اصلاً انگار نبود! خلاصه که هیچوقت نشده بیست و هفت روز این همه فاصله بینمان باشد.
کمی هم نگرانش هستم. در واقع هیچ انتظار نداشتم که به هر دومان ویزا بدهند. یعنی تازه کم کم دارم باور می‌کنم که جدی جدی داریم حمید را تنها می‌گذاریم و می‌رویم. هیچ هم دلم نمی‌خواهد بیاید ما را بگذارد فرودگاه و بعد تنها آن راه دراز را برگردد خانه. خانه ی خالی از ما. اما هر چه گفتم ما با تاکسی می‌رویم، قبول نکرد. هنوز البته امیدوارم که بتوانم راضی‌اش کنم نیاید فرودگاه. کاش نیاید.

+ کتا ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۱
comment نظرات ()