آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آه از بی پولی و گرانی


امروز ماشینمان را دزد برد. حمید صبح با ماشین رفت شرکت و عصر که خواست برگردد، ماشین نبود. ماشین ما زیاد به درد دزد نمی‌خورد. احتمالاً لاستیک هایش را برمی‌دارند چون لاستیک هاش نو بود. سپینود می‌گوید برای خرج موادشان می‌دزدند. به نظر من هم منطقی‌ست که اینطور باشد.

پول بلیطهای رفت و برگشتمان دونفری شده شش میلیون و دویست... من نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم نصف این مقدار می‌شود! گفته بودند سه میلیون و صد و من هم وقتی کارت را دادم خدمتشان و کشیدند روی دستگاه و محترمانه ازم پرسیدند که آیا تمامش را پرداخت میکنم؟ با اعتماد کامل جواب دادم که بله! بعد یکهو دیدم نوشت شش میلیون و دویست! و توی کارت من بیشتر از چهار میلیون پول نبود. به نظرم خیلی گران است. اصلاً ما را چه به مسافرت فرنگ؟! نشسته بودیم همین تهران خودمان، ماستمان را می‌خوردیم. والا!!

+ کتا ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱
comment نظرات ()