آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مظلوم و دریده

یکشنبه

امروز همراه لادن و سارا و نوین رفتیم خانه مادر. خانه دیگر نفس نمی‌کشد. رسماً مرده. از دیدنش حس بدی بهم دست می‌دهد. حتی بد تر از آن بار که پنجره اش باز مانده بود و لانه کبوترها شده بود. با همسایه ها توافق شده و تصمیم گرفته شده که کل زمین، یکجا به فروش برسد. حالا به ما گفته اند تا آخر این هفته، هر کدام از ورثه، هر چه می‌خواهد بردارد ببرد و بقیه اشیا هر چه بماند به فروش می‌رسد. امروز که رفتیم، برادرم، قبلش رفته بود چیزهایی را که می‌خواست برده بود. خانه مثل آهویی بود که مثلاً پلنگ گرسنه‌ای شکارش کرده باشد، خورده باشد و رفته باشد. همانطور، مظلوم و دریده انگار افتاده بود آنجا. تماشایش حس خیلی بدی داشت. امشب هم قرار است شوهر خواهرم کامیون ببرد و باقی اثاثیه را ببرد.
خانه پدری، مرده شد، خورده شد، تمام شد، رفت.

+ کتا ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳٠
comment نظرات ()