آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

خلاصه احوال

 

حال بدی دارم. یک جور ول معطلی. دست و دلم به هیچ کار نمی‌رود. بی تاب و بی طاقتم. دلم می‌خواهد بزنم همه چیز را ویران کنم. بعد یک تکه زمین داشته باشم که شخمش بزنم. دانه بکارم، اب بدهم و بنشینم به تماشا. مهم هم نیست چیری سبز شود یا نشود.
الان فقط یکی توی سرم هی کلنگ گرفته دستش و هی می‌زند به دیوارها.

چقدر آدم هی توی فکر ظرفهای نشسته باشد و گرد و خاک اتاقها و رختهای توی سبد رخت چرک‌ها و غذایی که باید برای شب پخته باشد؟
.
دلم یک کامپیوتر نو می‌خواهد. این کامپیوتر مال هشت سال پیش است. گرچه هنوز کف مطالبات مرا بر آورده می‌کند اما همه ش فکر می‌کنم اگر یک کامپیوتر نو داشته باشم و یک فیلتر شکن خوب، حتماً زندگی کمی خوش آیند تر از اینی که هست خواهد گذشت
.
نمی‌دانم برنامه مسافرتی که می‌خواهیم بعد از کنکور نوین برویم چجوری می شود. اصلاً آیا می‌شود یا نمی شود؟
.

چهار روز دیگر ویدا می آید که چند روز خانه ما مهمان باشد و من نه تنها کاری نکرده ام، بلکه از انجام هر کاری هم فراری ام. اصلاً از برنامه ریزی و انجام همه کارها فراری ام. هر کاری که انجامش اجباری نیست را انجام نمی‌دهم و همه کارهایی که مجورم انجامشان دهم را هم می‌گذارم برای دقایق آخر. مثل یک چیز بدمزه که مجبوری بخوری و دماغت را می‌گیری و در کوتاهترین زمانِ ممکن سر می‌کشی‌اش
.

 

+ کتا ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳۱
comment نظرات ()