آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

چند بهار دیگر را بی او خواهم گذراند؟

 

صدای باران می‌آید. صندلی را روی دو پایه عقبی اش بر زمین نگه می‌دارم و دو پایه جلوییرا بلند می‌کنم و سرم را نود درجه می‌پیچانم به راست تا از شیشه‌ی پنجره‌ای که همین امروز تمیزش کرده بودم، شمعدانی‌ها و باران را نگاه کنم.

یاد مادرم می‌افتم که می‌گفت هر وقت باران خواستیم به او بگوییم شیشه پاک کند! لبخندکمرنگی می‌زنم و نفس عمیقی می‌کشم. 

 


+ کتا ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٤
comment نظرات ()