آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

بدون عنوان

دوی بامداد شنبه است. نوین و حمید خوابیده‌اند. من هم کم‌کم می‌روم بخوابم.

کمی نگران حمید هستم. هی سردردهای بد دارد. هی قرص‌های قوی می‌خورد. هی بهش می‌گوییم بیا برویم دکتر هی گوش نمی‌دهد. دستگاه فشار خونی که داشتیم هم خراب شده. باید یک دستگاه جدید بگیریم. نکند از فشارخون باشد و سهل انگاری کنیم... 

نوین امروز قلمچی داشت و خوشبختانه از آزمونی که داده بود نسبتاَ راضی بود. تلاش و شوقی که توی چشمای خوشگلش هست، بزرگترین لذت زندگی‌ست. 

فردا صبح قرار است با نوین برویم مدارک گذرنامه‌هامان را بدهیم به پلیس به اضافه ده. 
دلار رفته بالای چهارهزار تومان. نمی‌دانم اصلاَ چطور با این قیمت‌‌های عجیب و غریب آدم می‌تواند برود مسافرت؟ اما قول داده‌ام تابستان بروم دایی‌ام را ببینم. 

 امروز رفتم سوپر و یک مقدار معمولی خرید کردم، چیز زیادی هم نخریدم. همین ماست و شیر و کره و شکر، نیم کیلو عدس،نیم لیتر روغن آفتابگردان، مایع ظرفشویی و فویل آلومینیوم، یک شیشه عسل و یک شیشه نسکافه. شد چند؟ صد و پنجاه هزار تومان.

کجا داریم می‌رویم؟ آدم دلش اشوب‌می‌شود. انگار زیر پاهایمان خالی‌ست و داریم سقوط می‌کنیم... 



 

+ کتا ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
comment نظرات ()