آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شادی و ترس توامان

 

نیرویی زیر پوستم می دود که نمی دانم چیست. باید صرف چه کارش کنم؟ از کجا می آید؟ حس غریبیست. مثل فریاد مثل بغضی بی دلیل. مثل

 

ادامه نمی دهم. چشم هایم پر از اشک شد. شاید چون هیجان زده ام و می خواهم که آرام باشم. نمی توانم شادی و ترس توامان درونم را آشکار کنم. باید مثل سنگ بنشینم. بر نجهم. شادی نکنم. فریاد و هلهله نکشم. بعدش ننشینم گوشه ای و از ترس به گریه نیافتم. از جنگ. از زلزله. ازمرگ یا  هر حقیقت تلخ ديگری.

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٥
comment نظرات ()