آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

این هم یک مقدار حرف های نداشته !

هیچ حرفی ندارم. انگار همه حرفهام را گفته‌ام. این خانه هم مثل من ساکت است. فقط یخچال گاهگاهی حرف می‌زند. با خودش آواز زمزمه می‌کند یا یک چیزی را با سرش تائید می‌کند. این خانه و این سکوت و حتی حرف‌های گاه به گاه یخچال را دوست دارم. چه از این بهتر؟ 

حالا شما بیا بگو چرا نمی‌نویسی؟ چه بنویسم؟ نوین دارد سخت، درس می‌خواند. نوین عشق من است. وقتی می‌آید، خانه بهار می‌شود. گل می‌دهد، نسیم می‌آید. حتی اگر هوا تاریک شده باشد، آفتاب در می‌آید. یک همچین وضعی داریم ما. 

حمید سرش گرم شرکتش است. هر چه پول دارد را خرج شرکتش می‌کند. مثل اینکه شرکت هم فرزندش باشد، هی بهش رسیدگی می‌کند. هی برایش لباس می‌خرد، هی غذاهای خوب میدهد بخورد. شاید به امید اینکه این طفل بزرگ شود و عصای دستش شود. اما این طفل، بزرگ نمی‌شود. الان از وقتی من شاهدم، بیست سال است که بزرگ نشده.
حمید اصرار دارد که بگوید همین خانه ای که توش هستیم را از برکت سر این شرکت داریم. من سر تکان می‌دهم یعنی آره! اما توی دلم می‌گویم از برکت سر ارث پدر و مادرهایمان داریم. همین خرجی را که برای شرکت می‌کند را هم از برکت سر ارث پدر و مادرهایمان داریم. یک روزی تمام می‌شود.

اما من دارم سعی می‌کنم در لحظه زندگی کنم. در همین حالا که نه سردم است، نه گرمم است، نه گرسنه ام. حالم خوب است. حتی می‌توانم لبخند هم بزنم. ببینید : )

 

+ کتا ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٩
comment نظرات ()