آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هست و می رود...

 

ساعت نزدیک یک بامداد یکشنبه است. حمید نشسته دارد مسابقه بارسلونا را نگاه می‌کند. نوین حدود یک و نیم ساعت است رفته بخوابد. 


من هی یک چیزهایی می‌آید توی ذهنم هی می‌رود. می‌دانید چطور؟ انگار که توی یکی از این تاب های چرخان شهربازی نشسته باشم. همه چیز هست و می‌رود. هست و می‌رود...  

+ کتا ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۸
comment نظرات ()