آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

مثل نسیم که از پشت پنجره...

کارهایی دارم. کارهایی در دسته کارهای بیخودی. یعنی کارهایی انقدر آسان که ارزش اینکه آدم بهشان بگوید "کار" را ندارند. اما خب پس چی هستند؟

کارهایی مثل پرداخت جریمه، گرفتن گذرنامه. گرفتن حقوق دایی، کارهایی که مدت‌ها توی سرم می‌چرخند و نه فراموش می‌شوند، نه انجام! نمی‌دانم نوشتن یا ننوشتنشان چه فرقی می‌کند. اما خب تمام عمرم (البته تا قبل از سالهای اخیر و بعد از مرگ مادرم) تمام عمرم عادت داشتم کارهام را می‌نوشتم و بعد از انجام دادنشان تیک می‌زدم و از اینکار لذت می‌بردم. حالا گاهی فکر می‌کنم این کارها برای این انجام نمی‌شوند که نوشته و تیک زده نمی‌شوند! این هم البته جزو فکرهای بی‌خودی است. 

دلم می‌خواهد اگه قرار است از روند این خمودگی بیرون بیایم، اگر قرار است اتفاقی در من بیافتد، باید کاملاَ درونی باشد. بی هیچ نشانه ای که از بیرون حس شود.

یک جوری آرام و بی صدا. یک جوری که خودم نفههمم چطوری افتاد. مثل نسیم که از پشت پنجره می‌گذرد و درختها آرام ، خیلی ارام، حسش می‌کنند اما ما نه.

+ کتا ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
comment نظرات ()