آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

تمام شد رفت!

امروز رفتیم برای گذرنامه عکس انداختیم. شش تا عکس شش در چهار، نه هزار تومان. خانمی که پشت میز نشسته بود گفت عکسهامون ساعت هفت شب آماده میشود. اما خب ما اول هفته میگیرمش. 

عکسم را که توی دوربین عکاسی نگاه کردم خوب نبود. پیر شده ام. زیر چشمهام دو تا خط عمیق افتاده.خط که چه عرض کنم، دو تا منحنی عمیق. امیدوارم یک کمی ویرایشش کنند. لابد میکنند. اما بی رو در وایسی حس خوبی نیست که آدم از عکسهای خودش بفهمد که پیر شده. آیینه واقعاَ حق مطلب را ادا نمیکند. من خودم همیشه توی آیینه سعی میکنم قیافه م را یک جوری کنم که دل خودم نشکند. چشمهام را از حد معمول باز تر و لبخندی که معمولاَ روی لبم نیست را اضافه میکنم. بطور ذهنی، توی آتلیه عکاسی هم انگار سعی کردم همین کار را بکنم اما نتیجه ش یک طوری رقت انگیز شده. 

پیری دارد شروع میشود. اسمش اگر پیری نیست، پس چیست؟ میانسالی نداریم. میانسالی یک جور دلگرمی است. وگرنه وجود ندارد. آدم یا پیر است یا جوان. تمام شد رفت. 

+ کتا ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٥
comment نظرات ()