آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

گرداب

 

من آدمِ تلفن کردن نیستم. همین الان که دارم اینها را مینویسم، دلم می‌خواهد گوشی را بردارم و به سپیده تلفن کنم. اما نمی‌کنم. نمی‌دانم هم چرا. حتی چند دقیقه پیش، موبایلم را هم برداشتم و دنبال شماره‌اش گشتم. اما شماره‌اش توی گوشی‌ام نیست. توی دفترچه تلفن است و دفترچه تلفن هم پایین است و من بالا هستم.

بعد نگاه به ساعت می‌اندازم و همیشه ساعت یک وقت ناجوری است. یا وقت نهار است، یا وقت استراحتِ بعد از ظهرانه. دلم می‌خواهد بهش بگویم که به یادش هستم همه‌ش و هر چقدر هم که با او باشم باز هم دلم برایش تنگ خواهد بود ولی خب می‌دانم که او مدت محدودی ایران است و کارها و دیدارهای لازم و ضروری ای دارد که نمی‌شود زیاد وقتش را گرفت. بعد با خودم جدل می‌کنم که او آمده تو را دیده و بنابر این ادب و وظیفه هم که شده، حکم می‌کند که بروی خانه‌شان. هم خودش را می‌بینی، هم خانواده‌اش را و هم آدم بی نزاکتی به حساب نمی‌آیی. قبول می‌کنم. می‌گویم باشد فردا. فردا دوباره زمانی می‌رسد که دلم می‌خواهد گوشی را بردارم و به سپیده تلفن کنم.اما نمی‌کنم.نمی‌دانم هم چرا... افسردگی چنین گرداب‌هایی دارد

+ کتا ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
comment نظرات ()