آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

کسی در من هست که گاهی خودش را برایم می گیرد. بالا می نشیند و محلم نمی گذارد. من انگار از پایین ِ بارگاهی که بر آن نشسته، نگاهش می کنم که ارتباطی اگر چه تنها بانگاه با هم برقرار سازیم اما حواسش همیشه جای دیگریست.

 

 صحنه در جایی مثل مجلس اتفاق می افتد. او بر جایگاهی مثل ریاست مجلس می نشیند. صندلی ها همه خالیست و فقط من هستم که در جایگاهی مثل پشت تریبون قرار گرفته ام. نگاهش می کنم که مثلن با نگاه اجازه دهد که حرفی بزنم اما او حواسش با من نیست.

دو تا چشم مانده ازمن که به بالا نگاه می کند.

پشتم را بر دیواره سر میدهم و آرام می نشینم همانجا. پشت تریبون مخفی می شوم. پاهایم را تا می کنم و دستها را دور آنهاحلقه می کنم. سر را از طرف گوش چپ (چون اینطور عادت دارم) روی زانوی چپ می گذارم و بی اینکه فکر کنم چه خواهد شد، صبر می کنم.

 

 

+ کتا ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٤
comment نظرات ()