آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

اعلام وضعیت

 
سرماخورده‌ام. گلویم می‌سوزد. احساس تب هم دارم.
می‌دانم! باید آب نمک قرقره کنم. باید بروم برای خودم آبجوش و عسل و آب‌لیموی تازه را مخلوط کنم و هی گرم گرم یواش یواش بخورم. باید قرص سرماخوردگی هم بخورم که دماغم فرت و فرت نکند. باید استراحت کنم. باید اگر توانستم بخور اکالیپتوس هم بدهم. باید برای خودم سوپ بپزم. اما نای هیچکدام از این کارها را ندارم. لالایی بلدم اما خوابم نمی‌برد! فقط می‌توانم بنشینم اعلام وضعیت کنم.

نوین رفته کتابخانه. هر روز می‌رود. البته بجز پنجشنبه و جمعه. درس خواندن را خوب شروع کرده. امیدوارم به همین ترتیب و شوق بتواند دامه بدهد. امیدوارم از زحمتش نتیجه بگیرد. کلن امیدوارم بودن مادرها یک رشته خیلی خیلی نازک و ظریف است یک صدایی هم دارد که اگر شنیده شود مثل یک نت دلواپس و کشیده روی ویلن است.

حالا تا هفتِ شب، توی خانه تنها هستم. اینترنت هم هی ادا در می آورد. هی پروکسی فایر از کار می‌افتد. هی دوباره وصل میشود هی کلن خط قطع می‌شود، هی دوباره وصل می‌شود. ببخشید سرتان را درد آوردم همینجوری بیخودی. بروم فکر نان کنم که خربزه آب است
+ کتا ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٢
comment نظرات ()