آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دنیای این روزای من

 

مدتهاست که توی خانه بنایی داریم. اول قسمتی از بام شیبدار را صاف کردیم و تبدیل شد به تراسی برای نشستن و خیره شدن به دوردست‌ها. بعد تویش یک کباب پز درست کردیم. بعد یک تکه بالکن شش متری داشتیم که یک سقف شیشه ای زدیم رویش و چسبااندیمش به بقیه خانه. قبل از همه اینها، پله ای که شبیه نردبان چوبی بود را تبدیل به پله فلزی چرخان کرده بودیم. بعد نوبت نقاشی جاهایی بود که نیاز به رنگ داشت. بعد برقکار آمد. تمام سیمهای خانه را انگار دارد جابجا میکند. حمید تصمیم میگیرد یک جا آیینه نصب کند، آنجا، مثلن یک کلید و یک ترموستات فن کویل است الان. آنها را برقکار جابجا میکند که جای آیینه باز شود. یا اینکه یک جا یک چراغ دیواری احساس می‌کند کم است و برقکار از یک چراغ دیگر سیم می کشد به این یکی. یا اینکه برقکار را فرستاده لاله زار و برقکار با سلیقه خودش دو تا چراغ دیواری خریده که من نپسندیده ام. آنها را داده نصب کند توی اتاق خوابمان. در حالیکه اصلن به وجودشان نیازی نبود. علاوه بر وجود دائمی برقکار، الان یکی هم دارد رنگ پنجره های چوبی را که ریز آفتاب و باران بوده، می‌تراشد و از نو رنگ میزند. یک چیزهای برنزی هم درست کرده اند که بزنند پایین پنجره ها. خلاصه که از صبح که بیدار می‌شویم همینطور صدای تق و توق درل و قیژ قیژ می آید. انگار هیچوقت هم تمام نخواهد شد. حالا برنامه بعدی اینست که یک سینک کوچک بگذاریم بالا. نوبت حضور لوله کش است. نمی‌دانم چرا انقدر دارد خرج های بیهوده می‌کند.

نوین می‌گوید حمید می‌خواهد کار آفرینی کند. نوین از حضور دائمی کارگر و برقکار و بنا و رنگکار و لوله کش توی خانه به ستوه آمد و تصمیم گرفته برود توی کتابخانه حسینیه ارشاد درس بخواند. از امروز صبح رفته.
همین. همین ها را میخواستم بگویم.

+ کتا ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱
comment نظرات ()