آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دوم مهر نود و یک

 

یک ) بعد از سال‌ها، اولین مهرماهی است که کسی از ما درس ندارد! دوازده سال که نوین دانش آموز بود، قبل از اینکه او دانش‌آموز شود هم من هنوز دانشجو بودم. مهرِ آرام و ساکتی‌ست.
نوین تصمیم گرفته دوباره برای کنکور سال بعد آماده شود. قلمچی ثبت نام کرده. اما هنوز درس خواندن را شروع نکرده. حدود بیستم مهر، اولین آزمون قلمچی خواهد بود.
بعد از کنکور امسال، خیلی شاد و خوشحال، اتاق نوین را داشتیم تمیز می‌کردیم و تمام کتاب‌ها و جزوه ها را که قریب به ده کارتن شد، جمع کردیم و بردیم زیر زمین. آن موقع اصلن به ذهنمان خطور نمی‌کرد که شاید مجبور شویم دوباره کتاب‌ها و جزوه ها را بیاوریم بالا.

دو ) امروز حمید رفته ساری. شب بر می‌گردد. نوینک هم کمی احساس سرماخوردگی دارد. قرص خورده با چای و لیمو و عسل. دراز کشیده روی تختش و از اینجا که من به اتاقش نگاه می‌کنم، پاهایش را میبینم که از زانو به پایین روی هم انداخته و دارد تکانشان میدهد.

سه ) عصر یوگا دارم. یادم باشد پول ببرم برای ثبت نام ترم جدید. نمی‌دانم چرا با وجود اینکه حدود ده ماه است که دارم بطور مرتب هفته ای دوبار می‌روم یوگا، اما همچنان احساس بی ورزشی می‌کنم. هر بار عضلاتم درد می‌گیرند.الان هم از ورزش روز سه شنبه تا به حال، هم گردنم درد می‌کند، هم عضلات داخل شکمم، هم بازوهام!  انگار که یک عمر است هیچکار نکرده ام.

+ کتا ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢
comment نظرات ()