آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پرنده ها ی برفی

 

پرنده ها ی برفی

 لابه لای برف ها

دانه می جویند...

 

روز ها بد جنس تر از قبل. آنقدر که مجال فکر هم نمی دهند.

چند دقیقه فرصت دارم؟ کجا بودم ؟ کجا هستم؟

...

مغزم همراهی نمی کند. یک جا جا می ماند و با من نمی آید. مثل سگی باید قلاده اش را بکشم. لای کدام بوته ها پنهان شده ای؟

...

بگذار یک گزارش گونه از هفته ی پیش بنویسم.

آنچه که مجال نشده اینجا بیاورم.

 

چهارشنبه در اثر بی احتیاطی خودش. پیچاندن میلگرد دور سیم بکسل. برای کاری که اصلن لازم نبوده. نمی دونم مهار نیروی عکس العمل چی چی..کار بیخودی... میلگرد رها شده و خورده توی سرش. جمجمه اش شکسته. زخمی آنچنان عمیق به وجود آمده که کلی آشغال و مو های سر خودش رفته لای زخم. بی هوش شده. رفته توی اغما. راننده ی جرثقیل.

 کلاه و وسایل ایمنی را امضا داده و گرفته. جرثقیل و راننده اش را باید صاحب جرثقیل بیمه کند اما نکرده. به هوش آمده اما خطر تا بیست و چهار ساعت رفع نمی شود. عملش کردند. یک دختر دارد. و بالاخره به خیر گذشت.

 

شنبه برف شدیدی می بارید و روز دکتر بردن مادرم بود. از مادر و بابا انکار که ما توی برف دکتر نمی آییم و از من اصرار که چرا؟ من می آیم می برمتان. سر موضوع به این سادگی با بابا دعوایم شد. گفتند که خودم تصمیم میگیرم چکار کنم. گفتم اشتباه می کنید. ناراحت شدند. بالاخره با چه بساطی رفتم به زور مادرم را بردم دکتر. بابا خودشان را به خواب زده بودند!

 

بعدش فوت شوهر نیلوفر بود و یکشنبه  که مراسم آنها.

 

همان دیروز دلهره ی آمد و نیامد یک مشتری هم برای ساختمان. تماس با شیکاگو برای کسب اجازه از شرکا. حالا اسکن نقشه هایی که یکبار فرستادیم و گویا گم اش کرده اند اینجا هم گم شده. توی همه ی دستگاه ها دنبال فایل ها گشتم. محال است که پاکشان کرده باشم. اما نیست و نابود شده اند. باید دوباره چاپ بگیرم اسکن کنم. چه کار احمقانه ای. تازه فکر کنم کارتریج رنگی هم به چاپ اون همه نقشه ی رنگی نرسد.

 

دلم کمی آرامش می خواهد. سراغ ندارید؟

 

آخه این حرفا به درد اینجا نمی خوره که...

 

اینم یه حرف دیگه: آخرین صحنه ی زیبایی که دیده ام

 

اون روز که برف میومد توی حیاط همسایه ی روبرویی شرکت دانه ریخته بودند برای کبوتر ها. حیاط کوچکی که مرا یاد حیاط اون خاله پیرزن داستان مهمان های نا خوانده می اندازد که اندازه ی یه قوطی کبریت بود.. چند تا کبوتر و قمری جمع شده بودند و دانه می خوردند. زیر برفی که می بارید و روی بال های بسته ی آنها هم برف نشسته بود. صحنه ی جالبی بود و هر لحظه هم برفی که رویشان نشسته بود بیشتر میشد.

 

 

 

 

 

+ کتا ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۳
comment نظرات ()