آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فردِنامبرده

دیشب چند نفری رفتیم فرودگاه. یکی‌مان داشت می‌رفت. کنار آن در کوچک که مسافرها را می‌بلعد، فرد نامبرده، یکی یکی همه‌مان را گرم بغل کرد و به امید دیدار گفت.

بغض توی گلوهامان بود. بعد زود رفت توی آن صف و بعد از آن درِ کوچک رفت تو. سعی کرده بودیم جلوی رویش گریه نکنیم. سعی کرده بود جلوی رویمان گریه نکند. و موفق بودیم. رفت که دیگر رفته باشد. رفت که بماند.

بعد از رفتنش هم تا چشم‌هایمان خواست خیس شود، حواسمان را به چیزهای دیگر پرت کردیم و سعی کردیم بخندیم. مثلن به پیرمردی که موهای سفید و تی شرت و کلاه قرمز داشت. و گفتیم این چهره‌ی پیری اوست. چون او هم رنگ قرمز را دوست دارد.


دلِ گرفته را درمشت فشردن، بغض را فرو خوردن، به اشک، گفتن که نیا، به لب گفتن که بخند، ...  اینها حس‌های گذرایی هستند که قابل کنترلند، متعلق به لحظه‌ها هستند. اما آن جای خالی، آن چیزی که توی دل آدم فرو می‌ریزد، لحظه‌ای نیست. حالا مائیم و جای خالی‌اش

+ کتا ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٦
comment نظرات ()