آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

فکرهایم کو؟

می‌دانید؟ حقیقت این است که من دیگر وبلاگ نمی‌نویسم. نه این‌که این تصمیم جدیدی باشد، مدت‌هاست که دیگر وبلاگ نمی‌نویسم. تقریباً از همان وقت که وبلاگم یکی از ده کاندید دویچه وله شده‌بود بی‌خود بی‌جهت. بعد از آن دائم وبلاگ‌های دیگران را که می‌خوانم حس می‌کنم من حق همه را خورده‌بودم و باید شرافت‌مندانه خودم را کنار می‌کشیدم. اما آن موقع جوگیر شده‌بودم و مذبوحانه سعی در تبلیغ خودم هم داشتم. الان یادآوری‌اش برایم اسباب خجالت است.

گذشته از همه این حرف‌ها، حس می‌کنم دارم به یک سکوت نهایی نزدیک می‌شوم. اینکه آدم بنشیند و برای خودش بنویسد، یا کسی را داشته باشد که برایش حرف بزند، ناشی از این است که ذهنش پر از سر و صدا باشد.

فکرهایی که مثل نخ های رنگ وارنگ در هم و برهم شده باشند و آدم با نوشتن یا حرف زدن بخواهد آرام آرام این نخ ها را ازهم جدا کند. سرخ را طوری که گره نخورد یواش یواش باز کند و مرتب بپیچد،تا شکل یک توپ شود. سبز را همینطور، زرد را ... الان توی سر من یکی دو تا نخ نپیچیده بیشتر نمانده. آن‌ها هم دیگر خطر گره خوردن ازشان گذشته. همینطوری ولشان کرده ام به امان خدا. در واقع گذاشته‌ام برای وقتی که حوصله‌ام سر رفت و خیلی بی‌کار بودم، که خیلی آرام و با طمأنینه بپیچمشان.

+ کتا ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢
comment نظرات ()